مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

آهوی خرامان

امروز تولد ناشای من بود. سیزده ساله شد. دخترکی که یه بار توی وبلاگ نوشته بودم امروز دخترم دو قدم راه رفت، حالا داره جلوی من میخرامه.
زندگی رو دوست دارم با همه تلخیهایی که ازش دیدم. زندگی رو دوست دارم و اگه تا آخر عمرم دیگه هیچی بجز بچه‌هام بهم نده، گله نخواهم کرد.

nasha

این نقاشی رو هم آقای شهروز کشیدن، توی شهر بازی خانه کودک پارک ساعی، وقتی ناشا حتی یه سالش هم نشده بود. :)

ناشا خیلی هم شبیه درنیومده!

دلتنگی‌های آدمی را…

ساعت یک شبه و دقیقا الان، همین الان که میخواستم کامپیوتر رو خاموش کنم و برم بخوابم تا برای یه روز سخت دیگه آماده باشم به این فکر کردم که تنها آرزوم توی این لحظه اینه که بتونم بازم احساس رهایی و سبکبالی داشته باشم. بتونم از زیر بار این فشار وحشتناکی که روی دوشم هست خلاص بشم. از شر خودم خلاص بشم. از باید و نبایدهای مغزم خلاص بشم. بتونم مثل بقیه راحت بدوم، بخندم و برقصم. خجالت نکشم، یه گوشه جمع نشم. توی خودم فرو نرم، منزوی نباشم. بتونم مثل بقیه رو به دوربین ژست بگیرم، روی مبل لم بدم و با اعتماد به نفس به آدما زل بزنم.
دلم خواست روح سرکش جوونیم دوباره در من جون بگیره، من از شرمگینی خودم خسته شدم. از احساس گناه، از احساس نداشتن حق، از عدم اعتماد به نفس… من از دست خودم خسته شدم.

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

با بابا دوک دوک دوک

چند شب پیش فیلم بابادوک رو دیدم. میگن ترسناکه اما من نترسیدم، فقط آشفته‌م کرد. بابادوک قصه یه مادر تنها و خسته و غمگینه با یه بچه باهوش و بازیگوش و شیطون که همه انرژی مادر رو میگیره و غصه پس زمینه داستان که مادر هنوز نتونسته بارش رو زمین بذاره و بعد احساس گناه، احساس گناه، احساس گناه.
انگار که بابادوک زیر پوست مادر باشه، خوابش بیاد، بچه نذاره و بابادوک از دهن مادر داد بزنه، مادر چیزی بگه و بچه گوش نده و بابادوک از دهن مادر داد بزنه. تحت فشار باشه و بچه اهمیتی نده و بابادوک از دهن مادر داد بزنه. انقدر عاصی بشه که مرگ براش بشه رسیدن به کسی که خیلی وقته دیگه نیست و جای خالیش هیچ جور پر نشده. بچه هم بشه طنابی که وصلش کرده به دنیا، عین یه مانع… بعد تقلای مادر برای فرار، مبارزه، یا قبول.

همه ما یه دوره‌ای بابادوک رو دیدیم، ازش ترسیدیم و فرار کردیم، باهاش جنگیدیم و پیروز شدیم، یا شاید پذیرفتیمش و فردا سوژه خبر روزنامه‌ها بودیم. من قصد ندارم اینجا چیزی بنویسم که داستان رو لو بده، فقط میخوام بگم کاش یاد بگیریم با خودمون مهربون باشیم. دردها، ضعفها و خستگیهامون رو قبول کنیم. قبول کنیم ما آدمیم. زندگی کنیم. و کاش دیگران تنهایی مادرای تنها و خطر این تنها بودن رو جدی بگیرن. هیچکس رو نمیشه تا ابد توی زرورق تقدس و مهربونی و بهشت زیرپا پیچوند… آدما آدمن، خسته هم میشن.

babadook

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

درگیری‌های خانه ما

دیدم داره کفشاشو میپوشه دنبالش دویدم که: «مادر پس صبحونه؟» گفت: «دیرم شده.» با عجله یه لقمه دادم دستش، گفتم: «حداقل اینو توی راه بخور گرسنه نمونی.» برگشتم دیدم دخترک هم داره کیفشو جمع میکنه. نگاه به بشقابش انداختم، خالی بود. میخواستم لبخند بزنم که چشمم به لیوان پر از شیر افتاد. داشت در رو می بست که بلند گفتم: «شیرتو نخوردی که.» بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت: «وقتی برگشتم میخورم.» دروغ نگفته باشم حتی نصف فعل میخورمش رو هم از پشت در بسته شنیدم. یعنی حتی صبر نکرد جمله‌ش تمام بشه بعد در رو ببنده..

.
خب! حالا من میدونم و این دو تا از فردا صبح اگه صبحونه‌نخورده، صبحونه‌ناقص‌خورده، صبحونه‌باعجله‌خورده یا هرچیز ناخوشایند دیگه‌ای راجع به صبحونه، بخوان برن مدرسه. :)

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. :)
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

حسابداری

یکی از درسایی که این ترم برداشتم حسابداریه. من تقریبا هیچی از حسابداری نمیدونستم و پوستم کنده شده تا همین جا. مشکل اینجاست که با حسابداری وارد یه دنیای جدید میشین، کلمات معنی متفاوتی دارن، نحوه به کار بردنشون هم متفاوته. باید اول بفهمم کلمه چی میگه، بعد کاربردش رو پیدا کنم و در نهایت درک کنم که هدفش چی هست. اوایل سعی کردم از متنهای فارسی استفاده کنم اما بعد از یکی دو روز به کل منصرف شدم. یعنی اونقدر پیچیده و وحشتناک نوشته شدن که ترجیح دادم همون کتاب حسابداری انگلیسیم رو بخونم، مفهومتره!
از حسابداری لذت میبرم. وقتی شروع به حل تمرین میکنم گذشت زمان رو حس نمیکنم. اولش برام عجیب بود اما بعد فهمیدم بخاطر هماهنگیی هست که با روحیاتم داره. با دقت اعداد رو منظم و مرتب سر جای خودشون میچینم. اگه حساب و کتابام مشکلی پیدا کنن از سر صبر و حوصله دونه دونه بررسیشون میکنم تا به نتیجه مطلوب برسم.
اگه اعتراض حسابدارا بلند نشه که بگن حسابداری هنره، باید بنویسم بعد از سالها برای اولین بار از انجام یه کاری که ربط چتدانی به هنر نداره لذت میبرم.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

سوختن، فصل مشترک

سرکوب زن بخش انکارناپذیر ما شده. قوانین ما سرکوب رو اول به خانواده و بعد به جامعه واگذار میکنن و اگه از دست اونا کاری برنیاد خودشون وارد عمل میشن. زنها توسط مردهای خانواده کنترل میشن؛ اگه خانواده‌ از زن حمایت کنه، جامعه خانواده رو زیر فشار اجتماعی له میکنه و اگه جامعه از زن حمایت کنه، دولت دست به کار میشه تا جامعه رو سرکوب کنه و همه اینها بخاطر اینه که زن سکوت کنه.
نجیب که باشی توسری میخوری و حرف نمیزنی، میذاری بهت تجاوز کنن، بهت زور بگن، کتکت بزنن، میذاری برات لباس و پوشش انتخاب کنن، شوهرت بدن، به وقتش بچه‌هات رو ازت بگیرن و طلاقت بدن و یا اگه دلشون خواست طلاقت ندن، نجیب که باشی با خوب و بد میسازی و میسوزی و این سوختن میشه فصل مشترک زندگیت، چون اگه عصیان کنی ممکنه یا با اسید بسوزی و یا به هزار بهانه حق و ناحق جوانی و زنانگیت توی دادگاه و زندان و پای چوبه اعدام سوزونده بشه.
قوانین اعدام و قصاص هم دستخوش همین بازیه. یا دولت میکشه، یا می اندازه روی دوش خانواده‌های درگیر. بعد جامعه وارد عمل میشه تا فشار رو روی دوش خانواده‌ها بیشتر کنه. مردم با هم درگیر میشن تا ثابت کنن مرز حجاب داشتن و نداشتن کجاست، یا فلانی قاتل هست یا نیست و این وسط کلا اصل موضوع فراموش میشه.
توی کشوری که دادگاهش هیئت منصفه نداره، قانونش با اعدام آدما جرم رو رفع و رجوع میکنه، حکومتش برای درس عبرت دادن آدما رو علنی اعدام میکنه، آدماش میتونن به گمان گناه همدیگه رو بکشن و جواب پس ندن، یا بی‌مهابا اسید بپاشن و به فلان فتوای دینی استناد کنن، یه روزی میرسه که بلاخره برای هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ داد و دادرسی در کار نخواهد بود.
من در مورد بیدادگاهی به اسم ایران صحبت میکنم.
.
.
پی‌نوشت
زنانگی این متن بخاطر همزمانی با اسیدپاشی و اعدام یک دختر جوانه. از طرف دیگه من زنم و از سمت و سوی خودم میبینم و صحبت میکنم.

از مجموعه اعترافات یک مادر خسته

اعتراف میکنم حداقل شبی نیم ساعت در مورد خاورمیانه، داعش، اسلام‌گرایی‌ افراطی، اسلام‌ستیزی و اسلام‌هراسی غرب، اعتقادات دینی، بشریت و آرمانهای انسانی، خطرات جامعه مجازی، دوستان مجازی و تاثیر اونها روی زندگی واقعی، سرگذشت دخترایی که برای جهاد نکاح جذب داعش شدن، پسرایی که بعنوان جنگجو به داعش پیوستن و… با بچه‌ها صحبت میکنم.
یعنی میشه آدم یه شب سر راحت رو زمین بذاره؟

اشک این ابرا زیاده اما دریا نمیشه

امروز کالج نرفتم. از صبح میدونستم روز خوبی ندارم. ساعت شش و نیم بیدار شدم، هفت صبحانه و کیف ناهار بچه‌ها رو آماده کردم. هشت بچه‌ها رفته بودن. تنها که شدم از شمعدونی‌های به گل نشسته توی بالکن عکس گرفتم. قهوه درست کردم. دارومو خوردم، کمی توی فیس بوک بالا و پایین رفتم. یازده که شد لباس پوشیدم. کاپشن، کیف، کفش… دم در ورودی خونه نفسم بند اومد. نشستم. ده دقیقه بیصدا نشستم. بعد کفشهامو درآوردم، کاپشنم رو هم، برگشتم توی اتاق. به استادهام ایمیل زدم که ببخشید، حالم خوب نیست… خیال کردم باید بیشتر توضیح بدم. این جوری حتما فکر میکنن سرما خوردم. اومدم بنویسم دیو اینجاست، اما توان توضیح نداشتم. نشستم روی صندلی و بی‌هدف به صدای بارون گوش کردم.

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! :)

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

تولد

امروز تولد آلوشاست. پسرم پونزده ساله شد. اما من توی صورتش هنوز همون آلوشای سه ساله رو میبینم.
.
نقاشی رو یه آقایی توی یکی از پارکهای تهران از آلوشای سه ساله کشیده. نه اسم پارک یادم مونده و نه اسم نقاش.

aloosha

یک قصه بیش نیست

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

«بی‌بهانه شاد بودن»

مطابق معمول اینجا مدرسه‌ها باید نوزده روز پیش باز میشدن، اما معلما اعتصاب بودن و مدرسه‌ها تعطیل.
حالا من هیجان زده‌م فقط به یه دلیل کوچیک: فردا اولین روز مدرسه‌س و این اولین باره که جوجه‌های منم اول مهر مدرسه میرن.*
.
.
*ما قبل از ورود بچه‌ها به دبستان از ایران خارج شده بودیم.

زردی من از تو، زردی تو هم از من

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

دختر متکی، مادر متکا

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.

قصه‌های نوشته نشده

سلام، من خوبم، به گمانم خوبم. فردا چهل و چهار ساله میشم. یه عالمه کار نکرده و نقشه به اجرا در نیومده دارم. امشب داشتم فکر میکردم انگار زندگی من یه جایی همون وسطا یخ زده بوده، فریز شده بوده، انگار که متوقف شده باشه. چون حالا که راه افتادم فهمیدم که کلی بازی نکرده دارم، کلی هیجان آزاد نشده، کلی خواب تعبیر نشده، من هنوز کلی کار برای انجام دادن دارم.

من اینجا خیلی چیزا نوشته بودم اما ادامه این متن رو قبل از ارسال حذف کردم چون وقتی خودم خوندمش فهمیدم چقدر غمگین شده. اما واقعیت اینه که من تابستون بدی رو نگذروندم. خسته بودم اما نه اونقدر که بخوام گرد غمش روی نوشته هام بشینه… پس سلام، من خوبم، به گمانم خوبم، فردا چهل و چهار ساله میشم.

اختلال افسردگی اساسی

از وقتی دارو رو شروع کردم یه چیزایی توی من تغییر کرده، چاق شدم؛ منطقی‌تر تصمیم میگیرم؛ کمتر گریه میکنم؛ رنجشم از دنیای اطراف به حداقل ممکن رسیده؛ حالا دیگه مغزم فیوز داره و زیادی که فکر میکنم فیوزش میپره و رسما تعطیل میشه!
اما در عین حال هنوز خیلی چیزا اصلا عوض نشدن. مثلا هنوزم میل به انزوا دارم؛ انگیزه کافی برای انجام کارهای شخصیم ندارم؛ اعتماد به نفسم پایینه؛ همچنان خودمو سرزنش میکنم و هنوز کم‌خوابم.

یه بار توی یکی از این دوره‌های هجوم افسردگی دوستی ازم پرسید دواهاتو خوردی؟ خنده‌م گرفت. من آرامبخش نمیخورم، قرص خواب، مسکن، مخدر یا چیزایی مثل این مصرف نمیکنم. دارویی که میخورم به تعادل سروتونین کمک میکنه. فقط همین. اگه یه روز نخورمش چیزی نمیشه، اغلب تاثیر دارو تا دو هفته توی بدن باقی میمونه و بعد از اون قطع ناگهانیش میتونه خطرناک باشه. اما به هر حال من این یه سال بدون وقفه عین یه دختر خوب صبح به صبح دارومو خوردم. اصلا میترسم که قطعش کنم.
اما دوست عزیز، رفیق… من دیوانه نیستم. کم ندارم، یه چیزیم نمیشه، من پرخاشگر و متهاجم و عصبی نیستم… دوست عزیز من فقط خسته و افسرده هستم و شدیدا احساس تنهایی میکنم.
افسردگی من با دوش گرفتن، بیرون رفتن، رقصیدن، ورزش کردن و یا داشتن دوست از جنس مخالف برطرف نمیشه. افسردگی من هیچ شباهتی به افسردگی آدما بعد از فوت عزیزانشون، بعد از بهم خوردن رابطه عاشقانه‌شون، بیماری، ورشکستگی، مهاجرت یا زایمان نداره. هیچ شباهتی به افسردگی قبل از پریود نداره… من اصولا از افسردگیایی که میدونم علتشون چیه ترسی ندارم چون میدونم وابسته به زمان و مکان هستن و قابل حل، من از افسردگیی میترسم که نمیدونم از کجا اومده و زورم بهش نمیرسه.

باور کنین هر کس که داروی ضدافسردگی میخوره دیوانه نیست، شبیه خانه‌به‌دوشها نیست. رفتار غیر عادی نداره، میتونه بعضی روزا ویران و بعضی روزا خوب باشه، میتونه لبخند به لب داشته باشه. میتونه گاهی آواز بخونه.
باور کنین آدم افسرده میتونه بیشتر از هر آدم دیگه‌ای از افسردگی خودش بیزار باشه.