اخلاق در خانواده

استاندارد

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

سوختن، فصل مشترک

استاندارد

سرکوب زن بخش انکارناپذیر ما شده. قوانین ما سرکوب رو اول به خانواده و بعد به جامعه واگذار میکنن و اگه از دست اونا کاری برنیاد خودشون وارد عمل میشن. زنها توسط مردهای خانواده کنترل میشن؛ اگه خانواده‌ از زن حمایت کنه، جامعه خانواده رو زیر فشار اجتماعی له میکنه و اگه جامعه از زن حمایت کنه، دولت دست به کار میشه تا جامعه رو سرکوب کنه و همه اینها بخاطر اینه که زن سکوت کنه.
نجیب که باشی توسری میخوری و حرف نمیزنی، میذاری بهت تجاوز کنن، بهت زور بگن، کتکت بزنن، میذاری برات لباس و پوشش انتخاب کنن، شوهرت بدن، به وقتش بچه‌هات رو ازت بگیرن و طلاقت بدن و یا اگه دلشون خواست طلاقت ندن، نجیب که باشی با خوب و بد میسازی و میسوزی و این سوختن میشه فصل مشترک زندگیت، چون اگه عصیان کنی ممکنه یا با اسید بسوزی و یا به هزار بهانه حق و ناحق جوانی و زنانگیت توی دادگاه و زندان و پای چوبه اعدام سوزونده بشه.
قوانین اعدام و قصاص هم دستخوش همین بازیه. یا دولت میکشه، یا می اندازه روی دوش خانواده‌های درگیر. بعد جامعه وارد عمل میشه تا فشار رو روی دوش خانواده‌ها بیشتر کنه. مردم با هم درگیر میشن تا ثابت کنن مرز حجاب داشتن و نداشتن کجاست، یا فلانی قاتل هست یا نیست و این وسط کلا اصل موضوع فراموش میشه.
توی کشوری که دادگاهش هیئت منصفه نداره، قانونش با اعدام آدما جرم رو رفع و رجوع میکنه، حکومتش برای درس عبرت دادن آدما رو علنی اعدام میکنه، آدماش میتونن به گمان گناه همدیگه رو بکشن و جواب پس ندن، یا بی‌مهابا اسید بپاشن و به فلان فتوای دینی استناد کنن، یه روزی میرسه که بلاخره برای هیچکس، هیچکس، هیچکس هیچ داد و دادرسی در کار نخواهد بود.
من در مورد بیدادگاهی به اسم ایران صحبت میکنم.
.
.
پی‌نوشت
زنانگی این متن بخاطر همزمانی با اسیدپاشی و اعدام یک دختر جوانه. از طرف دیگه من زنم و از سمت و سوی خودم میبینم و صحبت میکنم.

از مجموعه اعترافات یک مادر خسته

استاندارد

اعتراف میکنم حداقل شبی نیم ساعت در مورد خاورمیانه، داعش، اسلام‌گرایی‌ افراطی، اسلام‌ستیزی و اسلام‌هراسی غرب، اعتقادات دینی، بشریت و آرمانهای انسانی، خطرات جامعه مجازی، دوستان مجازی و تاثیر اونها روی زندگی واقعی، سرگذشت دخترایی که برای جهاد نکاح جذب داعش شدن، پسرایی که بعنوان جنگجو به داعش پیوستن و… با بچه‌ها صحبت میکنم.
یعنی میشه آدم یه شب سر راحت رو زمین بذاره؟

اشک این ابرا زیاده اما دریا نمیشه

استاندارد

امروز کالج نرفتم. از صبح میدونستم روز خوبی ندارم. ساعت شش و نیم بیدار شدم، هفت صبحانه و کیف ناهار بچه‌ها رو آماده کردم. هشت بچه‌ها رفته بودن. تنها که شدم از شمعدونی‌های به گل نشسته توی بالکن عکس گرفتم. قهوه درست کردم. دارومو خوردم، کمی توی فیس بوک بالا و پایین رفتم. یازده که شد لباس پوشیدم. کاپشن، کیف، کفش… دم در ورودی خونه نفسم بند اومد. نشستم. ده دقیقه بیصدا نشستم. بعد کفشهامو درآوردم، کاپشنم رو هم، برگشتم توی اتاق. به استادهام ایمیل زدم که ببخشید، حالم خوب نیست… خیال کردم باید بیشتر توضیح بدم. این جوری حتما فکر میکنن سرما خوردم. اومدم بنویسم دیو اینجاست، اما توان توضیح نداشتم. نشستم روی صندلی و بی‌هدف به صدای بارون گوش کردم.

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

استاندارد

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

استاندارد

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! :)

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

تولد

استاندارد

امروز تولد آلوشاست. پسرم پونزده ساله شد. اما من توی صورتش هنوز همون آلوشای سه ساله رو میبینم.
.
نقاشی رو یه آقایی توی یکی از پارکهای تهران از آلوشای سه ساله کشیده. نه اسم پارک یادم مونده و نه اسم نقاش.

aloosha

یک قصه بیش نیست

استاندارد

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

دلداری

استاندارد

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

«بی‌بهانه شاد بودن»

استاندارد

مطابق معمول اینجا مدرسه‌ها باید نوزده روز پیش باز میشدن، اما معلما اعتصاب بودن و مدرسه‌ها تعطیل.
حالا من هیجان زده‌م فقط به یه دلیل کوچیک: فردا اولین روز مدرسه‌س و این اولین باره که جوجه‌های منم اول مهر مدرسه میرن.*
.
.
*ما قبل از ورود بچه‌ها به دبستان از ایران خارج شده بودیم.

زردی من از تو، زردی تو هم از من

استاندارد

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

دختر متکی، مادر متکا

استاندارد

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.

قصه‌های نوشته نشده

استاندارد

سلام، من خوبم، به گمانم خوبم. فردا چهل و چهار ساله میشم. یه عالمه کار نکرده و نقشه به اجرا در نیومده دارم. امشب داشتم فکر میکردم انگار زندگی من یه جایی همون وسطا یخ زده بوده، فریز شده بوده، انگار که متوقف شده باشه. چون حالا که راه افتادم فهمیدم که کلی بازی نکرده دارم، کلی هیجان آزاد نشده، کلی خواب تعبیر نشده، من هنوز کلی کار برای انجام دادن دارم.

من اینجا خیلی چیزا نوشته بودم اما ادامه این متن رو قبل از ارسال حذف کردم چون وقتی خودم خوندمش فهمیدم چقدر غمگین شده. اما واقعیت اینه که من تابستون بدی رو نگذروندم. خسته بودم اما نه اونقدر که بخوام گرد غمش روی نوشته هام بشینه… پس سلام، من خوبم، به گمانم خوبم، فردا چهل و چهار ساله میشم.

کتابخانه احسان

استاندارد

گاهی یه پیغام کوچیک به ظاهر ساده همه روز شما رو میسازه. گاهی حتی خودتون هم نمیدونین چقدر میتونین یه آدم دیگه رو خوشحال کنین. مرسی آقای احسان. مرسی بخاطر مهربونیتون.

===
این کتاب شماست در قفسه من

با تشکر
احسان 30 ساله از تبریز!

کتابخانه احسان

اختلال افسردگی اساسی

استاندارد

از وقتی دارو رو شروع کردم یه چیزایی توی من تغییر کرده، چاق شدم؛ منطقی‌تر تصمیم میگیرم؛ کمتر گریه میکنم؛ رنجشم از دنیای اطراف به حداقل ممکن رسیده؛ حالا دیگه مغزم فیوز داره و زیادی که فکر میکنم فیوزش میپره و رسما تعطیل میشه!
اما در عین حال هنوز خیلی چیزا اصلا عوض نشدن. مثلا هنوزم میل به انزوا دارم؛ انگیزه کافی برای انجام کارهای شخصیم ندارم؛ اعتماد به نفسم پایینه؛ همچنان خودمو سرزنش میکنم و هنوز کم‌خوابم.

یه بار توی یکی از این دوره‌های هجوم افسردگی دوستی ازم پرسید دواهاتو خوردی؟ خنده‌م گرفت. من آرامبخش نمیخورم، قرص خواب، مسکن، مخدر یا چیزایی مثل این مصرف نمیکنم. دارویی که میخورم به تعادل سروتونین کمک میکنه. فقط همین. اگه یه روز نخورمش چیزی نمیشه، اغلب تاثیر دارو تا دو هفته توی بدن باقی میمونه و بعد از اون قطع ناگهانیش میتونه خطرناک باشه. اما به هر حال من این یه سال بدون وقفه عین یه دختر خوب صبح به صبح دارومو خوردم. اصلا میترسم که قطعش کنم.
اما دوست عزیز، رفیق… من دیوانه نیستم. کم ندارم، یه چیزیم نمیشه، من پرخاشگر و متهاجم و عصبی نیستم… دوست عزیز من فقط خسته و افسرده هستم و شدیدا احساس تنهایی میکنم.
افسردگی من با دوش گرفتن، بیرون رفتن، رقصیدن، ورزش کردن و یا داشتن دوست از جنس مخالف برطرف نمیشه. افسردگی من هیچ شباهتی به افسردگی آدما بعد از فوت عزیزانشون، بعد از بهم خوردن رابطه عاشقانه‌شون، بیماری، ورشکستگی، مهاجرت یا زایمان نداره. هیچ شباهتی به افسردگی قبل از پریود نداره… من اصولا از افسردگیایی که میدونم علتشون چیه ترسی ندارم چون میدونم وابسته به زمان و مکان هستن و قابل حل، من از افسردگیی میترسم که نمیدونم از کجا اومده و زورم بهش نمیرسه.

باور کنین هر کس که داروی ضدافسردگی میخوره دیوانه نیست، شبیه خانه‌به‌دوشها نیست. رفتار غیر عادی نداره، میتونه بعضی روزا ویران و بعضی روزا خوب باشه، میتونه لبخند به لب داشته باشه. میتونه گاهی آواز بخونه.
باور کنین آدم افسرده میتونه بیشتر از هر آدم دیگه‌ای از افسردگی خودش بیزار باشه.

هم-سایه

استاندارد

این چند روزه که همه ما با نگرانی اخبار طوفان تهران رو دنبال میکردیم برخوردم به واکنش عجیب همشهریهای خودم.
من از اون دسته آدمام که معتقدن وقتی خودت توی شرایطی زندگی نمیکنی اجازه نداری معلم اخلاق بقیه‌ای که دارن اون شرایط رو تحمل میکنن بشی و براشون باید و نباید و شاید تعیین کنی. حالا هم نمیخوام پیشنهادی بدم، فقط یه مثال میزنم و باقیش رو به خودتون میسپرم.

اون موقع که توی دادگاه داشتم بالا و پایین میپریدم، اگه میدیدم که یه مادر دیگه‌ای هم مشکل منو داره اما چون معروفتره یا پارتی بیشتری داره، بیشتر در موردش صحبت میشه و خبرش تیتر اول میشه، نمیگفتم مگه من چه فرقی دارم، منم الان چند ساله دارم توی این مصیبت دست و پا میزنم اما کسی نگفت مردی یا زنده‌ای. نمیگفتم حقشه، بذار این خانم هم با همه سرشناسی و معروف بودنش بکشه تا ببینه من چی میکشم… کاملا برعکس، میگفتم کاش این خانم بتونه برای اصلاح این وضع قدمی برداره، راه حلی، طرح چاره‌ای، توجه عمومی… این جوری اگه مشکل اون حل بشه منم میتونم از همون راه حل استفاده کنم.

من از بی تفاوتی دیگران نسبت به خوزستان حمایت نمیکنم، سفیدنمایی هم نمیکنم. فقط میخوام بگم حکایت «بز همسایه رو بکش*» رو یادتون میاد؟

.
*خلاصه جریان اینه که دو تا همسایه بودن و یه روز یه غول چراغ جادویی، پری دریایی چیزی سر راه یکی از اونا قرار میگیره و قرار میشه آرزوش رو برآورده کنه، اون بز میخواد… اما وقتی همین شرایط برای مرد همسایه پیش میاد اون بجای هر آرزوی دیگه‌ای میگه: «بز همسایه رو بکش»

وجه مشخصه

استاندارد

از روز اول غر زدم خطرناکه بذار باهات بیام. *حالا غرور بود، لجبازی بود یا ادعای استقلال که گفت نه و همچنان سر نه گفتن خودش موند. دو سه ماهی که گذشت یه روز صبح دیدم این پا اون پا میکنه، سر صحبتو که باز کردم فهمیدم هر روز صبح سر یه ساعت معین یه ماشین میاد توی راه مدرسه یه گوشه پارک میکنه و راننده‌ش مشکوکه و سیبیلاش از دور مثل سیبیل آدمای پدوفیل. حالا اینو بذارین کنار اخطار همزمان پلیس که یه دختری رو میخواستن توی راه مدرسه بدزدن و عکس چهره‌نگاری شده فرد مظنون رو هم ضمیمه کرده بودن و گفته بودن مراقب باشیم.
طبعا نگران شدم، چند باری صبح باهاش رفتم مدرسه، چند باری هم با دوستاش فرستادمش تا بلاخره دوباره صداش دراومد و دلیل آورد این ماشینه هر روز صبح اونجاست و تا حالام هیچ مشکلی پیش نیومده. هر چیم اصرار کردم که ناشای مامان، دخترگلم، آهای بچه جان، فایده ای نداشت که نداشت. دم آخرم گفت که راهشو یه کمی طولانی‌تر میکنه و از جایی میره که آدمای بیشتری در حرکتن و خونه‌های بیشتری هست و به حساب خودش خیال خودشو و منو راحت کرد.

حالا امروز از مدرسه برگشته و با خنده میگه: «مامان همون ماشینه بودا… همون که ازش میترسیدم، امروز بلاخره رفتم جلو تو ماشین سرک کشیدم ببینم راننده‌ش چه شکلیه. فکر میکنین کی بود؟ بیچاره آقای آلبرت معلم هنرمون بود که هر روز صبح همون ساعت میاد اونجا و ماشینشو یه کمی دورتر از مدرسه پارک میکنه.»

ظاهرا داستان ختم به خیر شد و این میون کلی به معلومات من اضافه شد که سیبیل پدوفیلی و عینک پدوفیلی و ماشین بچه‌دزدی و اینا چه شکلین.
البته خیلی واسه آقای آلبرت خوشحالم که نه سواد فارسی داره و نه خواننده وبلاگ منه چون اگه بود احتمالا همین امشب میرفت سیبیلاشو کلا لیزر میکرد.

 

* صبح زود کلاس موسیقی داشت توی مدرسه‌شون.

حق دلاکی

استاندارد

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

خانم وجوجه‌هاش

استاندارد

نوشتم: «تولدتون مبارک آقای فرجامی.»، نوشتن: «خیلی ممنون خانم وجوجه‌هاش.» طنز و کنایه عنوانی که بهم داده شده بود اونقدر گویا بود  که چند بار زمزمه کردم خانم وجوجه‌هاش و بلند بلند خندیدم.*
حین یه صحبت دیگه برای دوستی نوشتم: «نمیدونم آقای فلانی» و احتمالا برای چندمین بار بود که به اسم فامیل صدا میکردم، چون جواب شنیدم: «:)))) من از طرف پدرم ازت تشکر می‌کنم که مدام ازش یاد می‌کنی.»

این یه واقعیته که من هنوز نمیتونم راحت مردا رو به اسم کوچیکشون صدا بزنم. زور بزنم فوقش بشه آقای اسم کوچیک، که دیگه بدتر یه جور نچسب و ناخوشایند میشه. حالا آقایون به کنار، اغلب برای تو گفتن به خانوما هم مشکل دارم. باید احساس صمیمیت کنم اگرنه همچنان شما شما گفتن باقی میمونه. توضیحم فایده‌ای نداره چون بعدش با ناراحتی میپرسن: «یعنی با من احساس صمیمیت نمیکنی؟»

.
من باید یه وقتی یه جایی یه جوری این موضوع رو توی خودم تمومش کنم. یعنی یا باید قبول کنم که نوشی هستم، همه هم منو همین نوشی صدا میکنن و منم صداشون میکنم پری، حسین، شهرزاد، پدرام، یا باید قبول کنم که به قول آقای فرجامی خانم وجوجه‌هاشم و همچنان با سرسختی صداشون کنم آقای فلانی، خانوم بیساری.

.
*هنوزم کلمه وجوجه‌هاش منو به خنده می‌اندازه. Vajoojehash

بوی خیس تن خاک

استاندارد

همیشه سالروز آزادی خرمشهر که میشد یه چیزی مینوشتم. امسال میخواستم ننویسم، اونقدر که پر از تلخی بودم…
چی میخواین بشنوین؟ اینکه خرمشهر دیگه هیچوقت آباد نشد؟ اینکه حتی آزاد هم نشد؟ اینکه خرمشهر که یه بندر کوچیک قشنگ با مردمی دوست‎‌‎داشتنی بود ویران شد و دیگه هیچوقت اون خرمشهر سابق نشد؟
دلم میخواست برمیگشتم به سالای قبل از جنگ، قبل از انقلاب، خرما و کنار و درخت بیعار، روزای جمعه و جمع شدن همه فامیل و ماهی صبور و حوض کاشی آبی‌رنگ وسط حیاط خونه مامان‌بزرگ، آش صبحونه، سیزده‌به‌در و دیلی‌فارم، مدرسه دنیای کودک، لب شط، خیابون ششم بهمن، دیدن دوباره سندباد: یه بار از تلویزیون ایران، یه بار از تلویزیون بصره.
دلم میخواست برمیگشتم به شرجی و گرمای چهل درجه، بوی زهم بازار ماهی‌فروشا، بارون و زمینی که نمیشد مرده رو درست و حسابی توش دفن کرد، شهری که فکر میکردیم بدون کولر گازی نمیشه توش دوام آورد.
دلم میخواست برمیگشتم به اون روزا که همه بودن، خوشحال بودن، یه چیزی توی مردم زنده بود. نمیدونم چی بود اما هر چی که بود میشد برقش رو توی صورت همه دید، حس کرد.
چه فایده که فکر کنم؟ چه فایده که به یاد بیارم؟
لعنت به جنگ که شهر منو ویران کرد، لعنت به انقلاب که نتونست شهر منو آباد کنه. لعنت به دستی که همه گذشته و آینده‌ من و همشهریای منو دزدید.

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبحه. خوابم نمیبره. نمیدونم بخاطر درد ناشی از حساسیت پوستی پامه یا یه چیزی مثل حسرت تا ته دلمو سوزونده.

 

رادیو پویا

استاندارد

این مصاحبه آقای بدیعی با من در رادیو پویاست. اون روز من تب داشتم و صدام هم گرفته بود و اگه دقت کنین مدام سعی میکنم نفسم تا ته کلمه بکشه و بتونم کلمه رو کامل ادا کنم. چند بار وسط مصاحبه با یادآوری خاطرات گذشته بغض کردم اما سعی کردم معلوم نشه. چند بار هیجان‌زده شدم و چند بار هم صدام لرزیده، با این وجود فکر نمیکنم با شنیدن مصاحبه کسی احساس کنه این یه مصاحبه غم‌انگیزه، به نظر خودمم اصلا این طور نیست.
من سئوالها رو نمیدونستم و ترجیح میدادم که بدون اینکه بدونم چی پرسیده میشه همون موقع بهشون فکر کنم و جواب بدم. مصاحبه قطعا کوتاه شده و زمانش متناسب با زمانبندی برنامه.

این گفتگو رو بعدا توی فیس بوک و یوتوب هم پیاده میکنم و برای پخش اینجا میذارمش تا بتونم حفظش کنم. اما فعلا شما توی خود رادیو پویا بهش گوش کنین. شاید بهتر باشه واسه دوستایی که نمیتونن یه ساعت مصاحبه رو گوش کنن (یه ساعت کمتره اما با ترانه‌های وسطش تقریبا همین شده) متن رو بنویسم، الان نه، وقتی که مصاحبه رو توی فیس بوک میذارم متن گفتگو رو هم خواهم نوشت.

روش دم‌دستی محاسبه

استاندارد

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! :)
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

کارامل اندود

استاندارد

قول داده بودم و کاریش نمیشد کرد. پس تخت و دراور و تمام وسایل اتاق آلوشا رو تنهایی اینور و اونور کشیدم و جابجا کردم تا فضای بیشتری برای بازی داشته باشه. آخر کار هم خیس عرق نشستم رو زمین تا نفسی تازه کنم که آلوشا وارد شد و با دیدن اتاق هیجان‌زده پرید طرفم. در حالی که سعی میکردم یه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم: «مامان بهم نچسبیا، من الان کثیفم، عرق کردم.» اما آلوشا بی‌توجه خودشو توی بغلم جا کرد و گفت: «نخیرم، خیلیم تمیزی، بوی کارامل میدی.» خنده‌م گرفت. گفتم: «دست شما درد نکنه بابت تعریف، اما من واقعا عرق کردم و آدمی که عرق میکنه زیاد بوی خوبی نمیده.» آلوشا اول یه کمی بدنمو بو کرد، بعد خیلی سریع گفت: «حب حالا اشکالی نداره که، امروز بوی کارامل گندیده میدی!» و خودشو محکم بهم چسبوند.

پی‌نوشت:
اول: این قضیه مربوط به زمانیه که  آلوشا پنج – شش ساله بود.
بعدش: چی باید بنویسم تا باور کنین من نه وقت تمیزی بوی کارامل میدم و نه وقت کثیفی بوی کارامل گندیده!؟ :)

ویدئوی روز مادر

استاندارد

امروز اینجا روز مادره. راستش من میون روزای مادر گیج و گم شدم. نمیدونم بلاخره روز مادر کی هست و کی نیست. مهم هم نیست، مهم ویدئویی بود که جوجه‌ها برای من ساخته بودن و من آرزو میکردم کاش میتونستم اون رو به شما هم نشون بدم. مطمئنا شما هم مثل من از اول تا آخر ویدئو یه سره میخندیدین.

 

3849117

گلهای خندان ایران

استاندارد

 

اینو ناشا وقتی کلاس دوم بود از روی توصیفی که از پرچم شیر و خورشید کرده بودم کشیده. البته به نظر میرسه فراموش کرده بودم در مورد جای قرار گرفتن شیر و خورشید و این جور چیزا بهش توضیح کافی بدم!

مجبور شدم پای اثر هنری دخترم امضا بذارم!

IMG_2061 - Copy