مادران قالبی

استاندارد

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

خروش پس از بیداری

استاندارد

ساعت شش صبح پا میشی، ناهار بچه‌ها رو آماده میکنی و توی کیف غذاشون میذاری، صبحونه رو روی میز میچینی و سر ساعت هفت صد و پنجاه و پنج دفعه صداشون میکنی:
بچه‌ها بیدار شین.
بچه‌ها صبح شده، پاشین دیگه.
آلوشا، مدرسه‌ت دیر شدا.
ناشای مامان خواب نمونی.
مامان جان چقدر به هر دوتون گفتم شب زودتر بخوابین!
با خودم: اصلا به من چه، مگه مدرسه منه؟… اما دلم نمیاد که!
آلوشا جانم صبحونه‌ت یخ کرد.
ناشا گلم بیدار شدی؟
و ادامه مکالمه:
آلوشا یه شونه به این موهات میزدی مادر.
ناشا جان بجای سه ساعت ایستادن جلوی آینه بیا یه لقمه بخور ته دلت رو بگیره.
آلوشا بازم کیف غذاتو جا نذاری.
ناشا شیرت رو نخوردی که…
آلوشا برگه‌ای که معلمت میخواست توی کیفت گذاشتی؟
ناشا نمیشه نامه‌های مدرسه رو شب قبل بدی امضا کنم؟
آلوشا واسه چی چتر نمیبری؟
ناشا کت گرم بپوش، این چیه پوشیدی؟
آلوشا اگه سیر نشدی میخوای یه ساندویچ کوچولو برات درست کنم تو راه بخوری؟
ناشا صبحونه‌ت رو تموم کردی؟
آلوشا…
ناشا…
آلوشا…
ناشا…
بچه ها…

و البته بازم این سه نقطه‌های معروف.

 

غروب سه‌شنبه خاکستری بود

استاندارد

از امروز رسما تعطیلات تابستونیم شروع شد. دیروز به دوستی میگفتم که برای غلبه به افسردگی واسه خودم برنامه ریختم. ورزش، ادبیات، کارای خونه، درس، … همه چی توی برنامه گنجوندم. نوشتمش و براش جدول هم کشیدم. دوستم گفت: «جدی؟ میشه ببینمش؟» با خوشحالی قبول کردم و فکر کردم حالا ممکنه یکی دو تا مورد رو هم دوستم پیشنهاد کنه و شایدم بگه عجب برنامه پر و پیمونی. اما وقتی جدول رو بهش نشون دادم، یه کمی مکث کرد و بعد با تعجب گفت: «نوشی واسه تو هنوزم هفته از شنبه شروع میشه؟»

شرح وظایف شغلی

استاندارد

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

مفهوم وطن

استاندارد

پنج سال پیش بیقرار برگشتن به ایران بودم. دکتر گفت: «چند ساله بیرونی؟» گفتم: «نزدیک چهار سال.» گفت: «برگردی ایران دیگه به چشمت اون ایران نیست.» گفتم: «برای من هست، من که به میل خودم بیرون نیومدم.» گفت: «هر آدمی بیشتر از دو سال بیرون از کشورش زندگی کنه، بعد از برگشت با مشکل مواجه میشه.» یاد میلان کوندرا افتادم و اینکه میگفت نوستالژی واقعی در حضور دوباره توی کشورته که دامانت رو میگیره. پرسیدم: «کی به اینجا عادت میکنم؟» گفت: «نمیشه دقیق گفت، اما شاید حداقل پنج سال دیگه نیاز داشته باشی.»

پنج سال تمام شد. هنوز عادت نکردم. دلم نمیخواد به مفهوم وطن از زبان کوندرا فکر کنم. گوشامو میگیرم، چشمامو میبندم…

نارنجی زعفرانی

استاندارد

دیدن آدما با لباس مخصوص سیکها اونقدر عادی شده که دیگه توجه رو جلب نکنه. اما وقتی یه راهب بودایی رو با اون لباس نارنجیش سر یکی از کلاسا دیدم، اونقدر هیجان‌زده شدم که کم مونده بود بدوم طرفش، عین یه دوست قدیمی بغلش کنم و بگم: «هی رفیق چی میخونی اینجا؟ از تبت چه خبر؟ خوبین؟ خوشین؟ راستی از دالایی لاما خبر داری؟ حالش خوبه؟» D:

.

نبرد قهرمانانه

استاندارد

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.

پرنده‌نگری

استاندارد

وقت امتحانهاس. این ترم یه درسی داشتم که مربوط بود به مناسبات اداری، چطوری حرف بزنی، بایستی، لبخند بزنی، حرکات و رفتار و تن صدات رو کنترل کنی، چقدر از مردم فاصله بگیری وقت صحبت کردن، چطور دست بدی، آداب معاشرت رو رعایت کنی، کدوم کلمات برای کدوم موقعیتها مناسب هستن، در موقعیتهای مختلف چه واکنشهایی داشته باشی و آخرین بخشش هم این بود که چطوری نامه‌نگاری کنی تا به هدف مورد نظرت برسی… حالا گذشته از موضوعات بامزه‌ای مثل این که خاروندن بینی با انگشت اشاره دست چپ نشونه عدم صداقته و غیره، کلا به اندازه صد و بیست سال توی زمینه آداب معاشرت غربی خصوصا در مناسبات رسمی مطلب یاد گرفتم.

توی نامه‌نگاری هم همین طور، اینکه چه وقت باید لحن مستقیم داشته باشی، چه وقت باید توی لفافه صحبت کنی، پاراگراف اول رو چی بنویسی، سمت چپ امضا بذاری یا سمت راست و …

دیروز امتحانش بود، من مثلا بعنوان مدیر یه آژانس مسافرتی باید یه نامه مینوشتم به یه خانم مسن که همیشه تعطیلات میره دور دنیا و سال گذشته رفته بوده آفریقا و ناراضی بوده و حالا میخواد پولشو پس بگیره… باید نامه رو اونقدر نرم و نازک مینوشتم که هم پول رو پس ندم، هم مشتری رو نپرونم! هیچی، منم ضمن پیچوندن موضوع پول که خلاصه مطابق قوانین شرکت نمیتونیم برش گردونیم، بهش گفتم در عوض بیا با یه تخفیف استثنایی واسه تور سال آینده به مقصد دریاچه کاسپین (همین شمال خودمون منظورمه) جا رزرو کن و برو توی یه محیط آروم و دلنشین تا دلت میخواد پرنده نگاه کن.
توی مشخصات نوشته بود که این خانم یک birdwatcher حرفه‌ایه. منم از همین استفاده کرده بودم و اگه روم شده بود یه کمی از اکوسیستم شمال هم مینوشتم که دیگه رومو کم کردم و نوشتم بروشور ضمیمه میکنم و …

خوشحال و خندون برگه رو دادم و بعد از نیم ساعت شک جونم رو گرفت… نکنه منظورش از Birdwatching یعنی دقیق بودن؟ نکنه یعنی وسواسی؟ نکنه یعنی تیز و باهوش؟ نکنه این کلمه یه معنی دیگه داره و من این جور برداشت کردم؟ با خودم گفتم همین دیگه، اشتباه کرده باشم بساط خنده معلم فراهم شده*. دیکشنری همراهم رو هم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نشد…. شب که رسیدم خونه، گشتم توی اینترنت و کلمه رو دیدم، حتی توی ویکی‌پدیا معادل فارسیش رو پیدا کردم و خیالم راحت شد… اشتباه نکرده بودم.

اما وحشتناکه، جدی میگم وحشتناکه، اینکه شما اونقدر مسلط به زبان نباشین و متوجه گوشه و کنایه‌هاش نشین، متوجه مرز شوخی و جدیش نشین. ندونین کجا ایستادین، دقیقا دور و برتون چی در جریانه. این که به همکلاسی بیست ساله پرحرفتون که داره با هیجان و سرخوشی تند تند براتون تعریف میکنه دیروز چی شده، لبخند بزنین یعنی که فهمیدم چی میگی ولی نفهمیده باشین…
من این جرات رو از کجا آوردم آخه؟

 

* من یه بار هول‌هولکی Writing رو نوشته بودم Writhing، معلمم تا ده دقیقه داشت به ترکیب Reading and Writhing من میخندید… خب نخندین شما دیگه! :))) گوگل ترنسلیت هم با اون همه دم و دستگاهش Writhing رو ترجمه میکنه نوشتن!

صبح

استاندارد

صبح بعد از اینکه ناهار بچه‌‌ها رو توی کیف غذاشون گذاشتم، صبحونه رو روی میز چیدم و یه لیوان چای برای خودم ریختم و نشستم، ناشا از پشت سر موهامو نوازش کرد و گفت: «یه سال گذشت مامان، خوشحالم که هستی، خوشحالم که خوبی، بهترم میشی. مطمئنم.»

پارسال این موقعها حالم بد بود و داشتم بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم. فکر کنم عشق بچه‌ها منو از روی تخت لعنتی بیمارستان به خونه برگردوند. امسال بجز حجم گلوله شده غم که دیگه به سنگینی کردنش روی دلم عادت کردم مشکل خاص دیگه‌ای ندارم.

یه سال گذشت، خوشحالم که هستم، خوشحالم که خوبم، بهترم میشم. منم مثل ناشا مطمئنم.

اما درون باغ، همواره عطر باور من در هوا پر است

استاندارد

هیوا از من خواست از روزهای خوب سال گذشته بگم، من سال گذشته روزگار خوبی نداشتم. چند بار نوشتم و دیدم غمگینه. از نوشتنش عذر خواستم و در آخرین لحظه به سرم زد شاید بهتر باشه آرزوهایی رو که واسه سال آینده دارم بنویسم، شاد نیست اما امیدوارانه‌ست. چون هر چی که باشه، آرزو بدون امید مفهومی نداره:
آرزو میکنم خانواده سه نفریم متلاشی نشه؛ درسم رو بخونم؛ افسردگیم کمتر بشه؛ خوشحالتر زندگی کنم؛ بتونم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم؛ دستم جلوی کسی دراز نباشه؛ محبت آدما رو جبران کنم؛ در حق خودم مهربونتر باشم؛ دست از ملامت خودم بردارم؛ یه کم فشار زندگی روی دوشم کمتر بشه؛ و بدون ترس زندگی کنم. آرزو میکنم جوجه‌هام همیشه سالم و سربلند باشن؛ خوب درسهاشون رو بخونن و آینده‌شون رو بسازن؛ خنده از لباشون دور نشه، بتونن عاشقانه زندگی کنن؛ هیچوقت امیدشون رو از دست ندن؛ و تحت هر شرایطی، هر بلایی که سر من اومد، این دو تا بچه از هم جدا نشن.
….
لیست آرزوهای من طولانی‌تر از این حرفاس. واسه خواهرم، برادرم، دوستام، اقوامم، شماها که ندیدمتون، واسه آینده ایران… اما من همیشه واسه شما مامان نوشی بودم. نبودم؟ پس فقط از آرزوهای نوشی نوشتم.
من، فرنوش، یعنی آدم پشت سر نوشی، همچنان توی سایه میشینم و از دور به شما لبخند میزنم. دوستتون دارم.

تذکر شایسته

استاندارد

زندگی توی ترکیه دردسرای خاص خودشم داشت. مثلا اینکه بچه‌ها بزرگتر شده بودن و بعضی چیزا رو دیگه نمیشد ازشون پنهان کرد. یکی از اون چیزا بد و بیراه بود که به هر حال از دست آدم در میرفت و نتیجه‌ش چند وقت بعد معلوم میشد!
بد و بیراه اون زمان منم گاومیش بود که نمیدونم چطوری و از کجا به زبونم افتاده بود و وقتی از دست یکی (مثلا راننده تاکسی طماع، فروشنده هیز و سمج، یا همسایه فضول) کفرم دیگه خیلی در می‌اومد، حرص میخوردم و زیر لب زمزمه میکردم: «عجب گاومیشیه!»
یکی از بعد از ظهرای گرم تابستون، خسته از سر و صدای بچه‌ها، گشتم توی اینترنت یه برنامه به فارسی پیدا کردم راجع به جک وجونورا. یه چیزی مثل راز بقا که همیشه توجه آلوشا رو جلب میکرد و ناشا هم به تبعیت از داداشش می‌نشست به تماشا و صداش در نمی‌اومد. صداشون کردم بیان برنامه رو نگاه کنن و خودم تازه پامو دراز کرده بودم و چشمام داشت گرم میشد که با صدای هیجان‌زده آلوشا از جام پریدم که با لحن کشداری فریاد میزد: «ااااااا… مامان پاشو، پاشو… گاومیش که فحش نیست، حیوووونه.»

پی‌نوشت: من دوست ندارم غمگین بمونیم. خب؟

بیگانه

استاندارد

امروز معلممون برگه‌های امتحانمون رو آورد. (حداقل شش – هفت صفحه بود) صفحه اول و دوم رو که دیدم، شروع کرد به صحبت واسه همین یه لحظه برگه‌ها رو که بهم منگنه شده بودن گذاشتم روی میز و به حرفش گوش کردم و وقتی صحبتش تمام شد دوباره برداشتمشون تا دقیقا متوجه بشم چکار کردم، چند گرفتم و کجا اشتباه کردم. اما این بار از صفحه آخر شروع کردم به نگاه کردن و متحیر شدم… رو به بغل دستیم کردم و گفتم: «اما من همه اینا رو درست جواب داده بودم!» و با خودم فکر کردم چرا من اینجوری جواب دادم. کاملا مطمئن بودم از جوابام اما توی برگه یه جور دیگه نوشته بودم. نمیفهمیدم چرا باید این کار رو کرده باشم. اونم از سئوالی که میدونستم از پنج نمره‌ش، پنج نمره کامل میگیرم. بعد متنی رو که باید مینوشتیم نگاه کردم و خوندم و با خودم گفتم من چرا وقتی با عجله مینویسم خطم این جوری میشه؟ و همچنان با گیجی صفحات رو زیر و رو کردم… برگه ها رو گذاشتم روی میز و بعد با دلخوری دوباره برداشتم که بدونم چرا این قدر عجیب و غریب جواب دادم. اونم سئوالهایی رو که میدونستم جوابشون چی هست.
برگه‌ها رو دوباره از اول ورق به ورق شروع کردم به چک کردن… برگه ششم هفتم بود که دیدم اسم یکی دیگه از بچه‌ها نوشته شده. بازم نفهمیدم. به بغل دستیم گفتم: «میشه یه دقیقه به من گوش کنی؟ میشه بهم بگی اینجا چرا این جوریه؟» دوستم گفت: «اوه، نوشی! معلم اشتباهی برگه امتحان ناتالیا رو به برگه تو وصل کرده… نصف اینا مال ناتالیاست». هنوز گیج بودم. بهم گفت: «بدو برو دفترش، با ناتالیا رفتن دفتر استاد دنبال برگه‌ها بگردن». پاشدم و به موقع بهشون رسیدم. معلم نفسی از سر راحتی کشید و ناتالیا هم از نگرانی دراومد.
تا اینجای داستان ظاهرا همه چی به خوبی و خوشی تمام شد، خصوصا که منم نمره بدی از امتحان نگرفته بودم. منتها یه چیزی این میون عذابم میداد و اونم این بود که چطور متوجه نشدم اون دست خط من نیست. متوجه نشدم اون نوشته، نوشته من نیست.

تمام روز حالم گرفته بود. توی راه برگشت توی اتوبوس عینک آفتابیم رو زدم تا چشمامو بپوشونم و بتونم اشکامو که سرازیر شده بودن، قبل از اینکه دیگران متوجهشون بشن، پاک کنم. تمام راه گریه کردم. میدونم میشه از موضوع به این سادگی، یه داستان خنده‌دار درآورد اما من هر کاری میکنم خودم خنده‌م نمیگیره.
یه اتفاق بدی در مورد من داره می‌افته. یه چیزی که انگار دیگه کنترلش دست من نیست.

استاندارد

شما رو نمیدونم، اما من امروز صبح فقط بیست دقیقه قربون‌صدقه ماشهایی رفتم که یواش‌یواش سبزی جوانه‌هاشون داره به چشم میاد.

در روشنای باران، در آفتاب پاک؛ ای کاش…

استاندارد

توی همچین روزی، بعد از سالها دوندگی بلاخره یه دادگاه خانواده توی کانادا حکم طلاق منو جاری کرد. انتخاب روزش دست من نبود. اما وقتی بهم خبر دادن و تاریخ صدور حکم رو دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم… هشت مارس.

هشت مارس یادآور یه حس خوب دیگه هم هست. سازمان زنان هشت مارس، دوستانی که در ترکیه دست منو گرفتن، بهم امید دادن و حمایتم کردن.

و در نهایت  لعنت به قانونی که با گروکشی بچه‌ بخواد رنی رو از طلاق بترسونه.

 

ماهی قرمز مردنی

استاندارد

چندساله ماهی قرمز تنگ نخریدیم. چند سال پیشا که ماهی میخریدیم، به محض اینکه میمردن عزاداری توی خونه ما شروع میشد و چند روزی هم ادامه داشت. یه عادت بدی هم بچه‌ها پیدا کرده بودن که روی ماهیا اسم خودشونو میذاشتن و یکی مال این میشد، اون یکی مال اون. روزی ده بار به تنگ ماهی سر میزدن و بر حسب اینکه این زودتر میمرد یا اون، داد میزدن: «این داره میمیره!» یا با گریه میگفتن که: «اون مرد.» و البته به جای «این» و «اون» اسم خودشون رو میگفتن که من حتی دلم نمیاد تکرارش کنم.

نمیدونم این مردن هر ساله ماهیا بود که منو از فکر خرید ماهی عید درآورد یا شکنجه شنیدن خبر مرگ ماهیا به اسم خاص.
دور از جونشون، دور از جونشون.

خب ماهی نمیخریم، نمیمیریم که!

این ملتم نواره؟

استاندارد

با یکی از دوستام صحبت میکردم که ساکن چین‌ه. میگفت چند روز پیش کارگرای کارخونه‌ای که اونم اونجا کار میکنه پشت دفتر کارخونه اعتصاب کرده بودن و داشتن شعار میدادن. این قضیه دو سه ساعتی طول میکشه و دوست من متعجب بوده که اینا چطور خسته نمیشن. بعد خوب که دقت میکنه میبینه مردم مدام یه شعار مشخص رو تکرار میکنن و از اول… بدون یه لحظه استراحت و وقفه.
میره بیرون متوجه میشه کارگرا صداشون رو قبلا ضبط کردن و دارن با بلندگو پخشش میکنن و خودشون آروم یه گوشه نشستن.
:)
آره؟ این جوریه؟

تدبیر نیست

استاندارد

داشتم کارای خونه رو انجام میدادم و مطابق معمول توی سرم پر از فکر بود، یادم افتاد به این که خیلیا فکر میکردن من شخص نیستم، یه پروژه‌م و پشت شناسه نوشی یه گروه نشسته، یا مرد هستم، بچه ندارم، اینا که مینویسم قصه‌ست… و فکر میکنین چی شد؟ حرصم گرفت؟ نه نگرفت…. نه تنها حرصم نگرفت، تازه برعکسش آه کشیدم و زمزمه کردم کاش راست میگفتن. کاش همه‌ش خواب بود، گیریم کابوس اما بلاخره تمام شده بود. کاش دروغ گفته بودم، قصه بود. کاش ما هیچکدوممون، نه من و نه بچه‌ها توان فهمیدن نداشتیم. کاش همه اینایی که میگفتن بود، اما امروز من خوشحال بودم.
اما نشد دیگه… نه من خوشحالم و نه اون چیزایی که نوشته بودم قصه و پروژه و دروغ بود. همه اونا حالا از من یه آدم خسته درست کرده که حتی نمیتونه از شر خودش خلاص بشه.

تا حالا دیدین آدم دلش بخواد خودشو با دقت بخونه، غلط‌گیری کنه، گاهی حتی پاک‌کن برداره، خودشو پاک کنه و از اول بنویسه؟

تندیس واحد مطالعات علوم انسانی

استاندارد

حالا میفهمم چرا وقتی معلممون داشت پروژه‌مون رو توضیح میداد اینقدر با مهربونی نگاهم میکرد و وقتی که نتونستم اون روز برم کالج و ایمیل زدم و عذر خواستم بهم گفت انشات رو برام ایمیل کن!
منم جای معلمم بودم همچین موجود آزمایشگاهی محترمی رو از دست نمیدادم! (حالا دیگه شما نگین موش و خوکچه) چهار تا سئوال بود که با ارائه نمونه در زندگی واقعیمون باید در موردشون مینوشتیم. یعنی در مورد مشکلاتی که در گذشته داشتیم و بهمون استرس و فشار وارد کرده، تاثیری که اون فشارها روی روح و روان و جسم ما باقی گذاشته، چطوری با فشار مقابله کردیم و اجازه ندادیم کمرمون رو خم کنه و اینکه آیا داشتن اون تجربه‌ها به درد آینده‌مون خورده یا نه.
براش نوشتم زندگی من کلا استرس بوده، کدومشو بگم؟ و بعد چند خط قلمفرسایی بلاخره تصمیم گرفتم روی دربدری توی کریدورای دادگاه که هنوز که هنوزه کابوس شب و روزمه تاکید کنم… در مورد مشکلات روحی روانی و جسمی هم گفتم چشم، با ذکر مثال به همه ش اشاره کردم از خودایمنی و افسردگی و اضطراب بگیر تا سردردهای نامعلوم و خستگی مداوم… در مورد انگیزه و روش پایداری و مقاومتم نوشتم با کمک شما و البته نوشتن تونستم خودمو سرپا نگه دارم. چون فکر نمیکردم یه زن تنهای پی پناه هستم که هر بلایی میشه سرش آورد و احساس میکردم صدام تو تاریکی بی‌پایانی که داشت روحم رو سیاه میکرد گم نمیشه. ولی مورد آخر رو نوشتم نمیدونم. من هنوز ته چاهم. بذار در بیام بعد میگم گذروندن اون روزا و کسب تجربه به دردم میخوره یا نه… البته عین دوستان کپی پیست فیس بوکی اون جمله هر چی که تو رو نکشه قویترت میکنه رو هم تهش چسبوندم.

به نظرم آخرش واحد مطالعات علوم انسانی کالجمون مجسمه منو بسازه و بچسبونه وسط محوطه چمن.

پروژه اصفهان

استاندارد

از وبلاگ مهر و وفا:  مانا برای کلاس فارسی اش باید یه پروژه انجام میداد با عنوان اصفهان … به بچه ها گفته بودند که هر کسی یکی از شهرهای ایران رو انتخاب کنه ( در واقع گفته بودند که پدر و مادرهاتون مال هر کجا هستند همون شهر رو انتخاب کنید ) مانا اصفهان رو انتخاب کرده بود . می گفت بیشتر بچه های کلاس گفتند تهران !!! خلاصه از هفته پیش بچه توی اینترنت دنبال جمع آوری اطلاعات بود … خوب که گشت و گذارش رو کرد ، بعد خودم یه سری چیزها رو بهش گفتم .از جمله غذاهای معروفشون ( بریانی و خورش ماست ) سوغاتی و جاهای مهم و… یه پوستر خیلی قشنگ با یه سری عکس از آثار تاریخی اصفهان  درست کرد….می گفت یه چیزی از اصفهان بده ببرم توی کلاس نشون بدم .دلم نمیومد دکوری های نقره و تابلوهای خاتم و… رو بدم ببره . گفتم به جاش یه جعبه گز ببر که بچه ها هم دهنشونو شیرین کنند. قبول کرد . امروز میگفت : نمیشه بابا رو ببرم توی کلاس برامون اصفهانی حرف بزنه ؟؟؟

تشت خون

استاندارد

فقط همین مونده بود که آلوشا با یه نگاه پر از سئوال بهم خیره بشه و راجع به ماهین کادیری بپرسه. نمیدونستم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم داره در مورد یه شخص صحبت میکنه و فهمیدم اسم اون شخص مهین قدیریه، قاتل سریالی زنهای قزوین. زنی که قصه‌ش امشب توی یه قاره دیگه به گوش پسر چهارده ساله من رسیده بود و چشمهاش پر از سئوال بود. چی باید میگفتم؟

مهین قدیری، شهلا جاهد، مجید کاووسی‌فر، دلارا دارابی، عاطفه رجبی و و و …

این بساط خونخواهی رو کی میخوان جمع کنن؟ کی سیراب میشن از کشتن، اعدام کردن، به خون کشیدن؟ کی خسته میشن؟

گنجیدن

استاندارد

بار اول بهم هشت داد. نوشت با موضوع خوب ارتباط برقرار کردی اما بخاطر غلطهات دو نمره کم کردم. دفعه بعد حتی وقت برای اصلاح نداشتم. وقتی میخواست نوشته‌هامون رو پس بده با خودم گفتم این بار گند زدم، اما نه و هفتاد و پنج گرفته بودم. نوشته بود اونقدر خوب نوشته بودی که نگاه به غلطهای گرامریت نکردم. یادم افتاد به معلم نگارشم. با اینکه هرگز نتونستم یه مقاله آکادمیک درست و درمون مطابق اصول اونا بنویسم اما بهم میگفت خلاقیت داری. کارت آکادمیک نیست، اما مسیرت درسته.*
حالا سرذوق اومدم. فقط اگه بتونم احساسمو وقت نوشتن انگلیسی هم منتقل کنم بازی رو بردم…

یکم: با حروف اضافه، استفاده از کلماتی که معنی رو نمیرسونن، علامت‌گذاری‌ و چیزایی مثل این مشکل دارم. با وجود اینکه وقت حل تمرین، گرامر من از همه بهتره اما این مشکلات خودشون رو توی یه متن بلند نشون میدن . غلط املایی هم دارم که گاهی گناه چندانی متوجهم نیست. بعد از بیست و خورده‌ای سال معلومات پراکنده‌ای از لیسانس آلمانی برام باقی مونده که هنوز قدرتشو توی املا و تلفظ به رخم میکشه. من یه نمره کامل توی امتحان کتبی از دست دادم فقط به خاطر اینکه here رو نوشته بودم hier. (یه معنی میدن تو انگلیسی و آلمانی)

دوم: نمره‌مو که دیدم دلم میخواست جیغ بکشم. وسط کالج بودم، هیچ آدم آشنایی هم کنارم نبود. اس‌ام‌اس زدم به دوستم و بدون مقدمه نوشتم: «نه و هفتاد و پنج از ده گرفتم.» به نظرم این همون وقتیه که پوست آدم تحمل روحشو نداره. چی بهش میگفتیم؟ از خوشی توی پوست خود نگنجیدن.

سوم: زیاد پز ندم که احتمالا مجبورم کلاس تایپ رو کلا بذارم کنار. به نمره قبولیش احتیاج دارم اما  اون تقلای وحشتناک برای زدن هر چه بیشتر حروف توی یه مدت معین عصبیم میکنه. کم آوردم… شرم‌آوره اما کم آوردم.

* Academic Writing – Creative Writing  کم از مقاله تحقیقاتی نداره کاری که ازمون میخوان. منتها خوبیش اینه که دستم برای نوشتن بازه.

بعد از تحریر مطلبی که حذف شد

استاندارد

- شما مهربونین، میدونین؟ من معجزه عشق و مهربونی رو تو دستای شما دیدم. با مهر و محبت شما جون گرفتم. شما بارها مرهم زخمای من شدین. از همه‌تون ممنونم.

- هیچ وقت سعی نکردم از همسر سابقم بد بگم. بیشتر از هر چیز بخاطر شان انسانی آدما و البته حضور بچه‌هام. من همه این سالها فقط قصه خودمو گفتم. بجای توصیف آدمای روبرو، خواستم دیگران منو بشناسن. امید داشتم مردمی که منو به مادری قبول میکنن حتما متوجه میشن قضیه من جدی‌تر از این حرفا بوده که ممکنه در ظاهر به نظر بیاد.

- کسی میگفت تمام این دردای روحی و جسمی که میکشی نتیجه اون ظلمیه که با فرارت مرتکب شدی، یه کمی فکر کردم و دیدم چندان پرت هم نمیگه، ظلم کردم اما به خودم و بچه‌هام. بجای اینکه چند سال اون زندگی رو تحمل کنم، بعد چهار سال و نیم توی دادگاه بجنگم برای اینکه حقوق انسانیم رو به دست بیارم، باید از همون اول دست بچه‌هام رو میگرفتم و از ایران میرفتم تا حداقل به جای جنازه‌م، یه آدم سالم به اینجا برسه. ظلم کردم که این همه سال امید به کرامت انسانی در ایران داشتم.

- نه از کسی گله دارم، نه کینه، نه طلب. به طرز عجیب و غریبی همه چیز در من آرومه. به همه آدما حق میدم… این روزا تا چیزی میشه با خودم میگم:  «آدما حق دارن منو دوست نداشته باشن.» از گفتنش دردم میاد، اما واقعا همینه. یه چیزی درون من شکسته و بد جوش خورده،  من به همین شکل قبولش کردم و باهاش راحتم. سرتون سلامت، من از کسی گله‌ای ندارم.

- من زن ساده‌ای هستم اما احمق نیستم و اصولا اگه احساساتم این قدر دم‌دستی بود این همه سال تنها نمیموندم. میشه خواهش کنم با من مثل احمقها رفتار نکنین؟ (مخاطب‌های خاص)

.

استاندارد

زندگی رو دوست دارم. من این زندگی لعنتی رو دوست دارم، من حتی آسمون ابری دلمو که سال به سال رنگ خورشید به خودش نمیبینه دوست دارم.

دیو

استاندارد

«افکارم از هیجان محض عبور میکنه»… حتی نمیدونم این جمله از نظر ساختار دستوری یا معنی درست هست یا نه، اما این دقیقا وصف حال الان منه. مثل ناقوسی که قبلا نواخته شده اما به بدنه ش که دست میزنی هنوز ارتعاش ضربه رو حس ‌میکنی، منم از درون میلرزم.

من شخصیت هیجان زده‌ای ندارم. از اون دسته آدما نیستم که یا خیلی شنگولن یا خیلی غمگین. پرخاشگر و تهاجمی هم رفتار نمیکنم. بیشتر وقتا خسته‌م، آرومم، مردم‌گریزم و نفس کم میارم. من درون خودم یه آدم تعارفی و خجالتی رو حمل میکنم و خیلی سعی دارم به کسی نشونش ندم. دور خودم یه خط قرمز پررنگ کشیدم و اجازه نمیدم کسی بهم نزدیک بشه. خیلیا ممکنه فکر کنن بهترین دوست من هستن، اما  نیستن. من زیاد در مورد درونم صحبت نمیکنم. گاهی فقط از دستم در میره و رفتارم از حال درونم گواهی میده.

وقتی افسرده هستم، یعنی وقتی دیو حمله میکنه من توان انجام کارهای شخصیم رو ندارم. نمیتونم مسواک بزنم، نمیتونم خونه رو تمیز کنم، نمیتونم موهامو شونه کنم. وقتی دیو حمله میکنه من دوست ندارم با مردم رودررو بشم یا به تلفن جواب بدم، دوست ندارم مجبور بشم برم جایی حتی اگه اونجا مطب دکتر و یا کلاس درس باشه. زورم به خودم نمیرسه. میخوام از جام بلند شم اما یه وزنه سنگین منو پایین میکشه و من نمیدونم حالم رو چطوری باید برای مردمی توضیح بدم که دوستم دارن و نصیحتم میکنن «برو ورزش کن، برو بیرون هوا بخور، برو مهمونی»  من نمیدونم چطوری باید توضیح بدم که میخوام، اما نمیتونم… اون وزنه سنگین توان هر حرکتی رو از من میگیره. مثل آدم فلجی که توان راه رفتن نداره اما بقیه مدام بهش میگن از خونه بزن بیرون… و هیچکس به توان نداشته پای اون آدم توجهی نداره.

از ترس روزهای تهاجم دیو، هر بار که حالم خوب باشه چند وعده غذا درست میکنم و کارهام رو تند تند انجام مبدم. خدا خدا میکنم وقت کار و گرفتاری حمله نکنه. اما دست من نیست. هیچوقت دست من نبوده. از روزی که کلاسام شروع شده این اولین باریه که به این شدت حمله کرده. نمیتونم روی درسام تمرکز کنم و به خونه  و زندگیم برسم. یه گوشه نشستم و هیچ کاری نمیکنم. تنها کمکی که همه این سالها به خودم کردم نوشتن بوده حتی وقتی که برای خودم نوشتم و بعد انداختمش دور. وقتی دیو حمله میکنه من اشباع از حضور آدمام. تحمل آدم بیشتری رو ندارم. میخوام توی خونه بمونم و تنها بمونم*، تحمل سر و صدا رو ندارم.  تحمل ارتباطات اجتماعی رو ندارم… یعنی توانش رو ندارم. من به یه کنج آروم ساکت توی سایه نیاز دارم که اونجا بخزم. نمیخوام کسی صدام کنه یا  برام دل بسوزونه.  به محض اینکه حالم خوب بشه اونقدر توان دارم که بازم با قدرت زندگی کنم، تصمیم بگیرم، روزگارم رو رهبری کنم. 

 *میون آدمای دور و برم افراد کمی هستن که من توی این حال در مقابلشون سپرم رو گذاشتم زمین. آدمایی که میتونم ساعتها کنارشون در آرامش بشینم،  سکوت کنم و قضاوت نشم. بچه‌هام توی این دسته هستن.

 

عظمت از دست رفته

استاندارد

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! :D

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  :)

وصف این روزها

استاندارد

شاید چون موی بلند دوست دارم و موهام بلند نیست این موضوع توجهم رو جلب کرد که موی بیشتر بچه‌ها  بلنده تا کمرشون، بجز من و البته استادام که خانومهای خوش‌تیپ سن و سال‌داری هستن. توی یکی از کلاسا تنها آقای کلاس یه پسر خیلی جوون جوش‌جوشی با موهای فر بلند (تا کمر) بود به اسم آدام که حضرت آدم رو تداعی میکرد بعنوان تنها مرد. معلم که اسمامون رو میپرسید میگفت یه چیز منحصر به فرد راجع به خودتون بگین که فراموشتون نکنم، آدام گفت من تنها مذکر کلاسم (male)، معلممون گفت اینو نمیگفتی هم امکان نداشت تو یکی رو یادم بره و همه خندیدیم. به من که رسید گفتم نوشتن رو دوست دارم. البته حالا فکر میکنم شاید بهتر بود یه چیز دیگه میگفتم. مثلا میگفتم زیاد گریه میکنم، همون طور که یکی از دخترا گفت عاشق خندیدنه.
یکی از همکلاسیام یه دختر کاناداییه به اسم شارا (شرا)، ازش پرسیدم شارا یعنی چی؟ گفت نمیدونم، مامانم میخواسته اسم منو بذاره سارا، دکتر گفته بذار شارا! انگار فقط ما ایرانیا نیستیم که متخصص ساخت اسم هستیم. (مثل فیما، از مادر بچه پرسیدم فیما یعنی چی؟ گفت یه واژه قرآنیه. ده دقیقه طول کشید تا بفهمم منظورش «فی ما» ست، حالا کجای فی ما میشه واژه قرآنی دیگه نمیدونم*).  چند تا هندی هم داریم، اسم یکیشون شاه‌پری بود. دو سه بار اومدم ازش بپرسم خودت میدونی معنی اسمت چیه؟ اما نپرسیدم، اونقدر راحت نبودم. بیشتر ماها با هم هم دوره نیستیم، فقط بعضی کلاسا رو با هم داریم.
لهجه معلما خوبه و کاملا قابل‌فهم. اما با بچه‌ها مشکل دارم، جوون هستن، تند و با لهجه صحبت میکنن و اصطلاحاتی به کار میبرن که برام مفهوم نیست. به استادم که گفتم، گفت نگران نباش، حتی منم گاهی نمیفهمم اینا چی میگن!

*این جوری زیاد داریم. مثلا یکی بود که اصرار داشت آتنا اسم مذهبیه. میگفت توی قنوت هست!

نصایح پسرانه

استاندارد

نمردیم و این روز رو هم دیدیم که جناب آقای آلوشا خان، برگرده به مادرش بگه: «مامان چندبار بهت بگم درس و مشقت رو برای شب آخر نذار؟»

یعنی شما باید صورت منو اون موقع میدیدین!

کرکری با کراکرهای ترد و شکننده

استاندارد

با تعجب میپرسم: «آلوشا چی به این پسره گفتی که فیافه‌ش این جوری شد؟» با بیخیالی شونه‌هاشو بالا میندازه: «بش گفتم  کراکر!» میگم: «آخه واسه چی؟» لبخند میزنه و میگه: «این پسره مدام گیر میده به هیکل بچه‌ها، داشت حرف بیخود میزد، جوابشو گرفت، همین.»

*Cracker 

اثر انگشت

استاندارد

مجبور شدم برای اینکه سرعت تایپ انگلیسیم بالاتر بره یه کلاس تایپ بردارم. تایپ فارسیم عالیه و حرفه‌ای اما توی انگلیسی یه کمی کندم.
امروز معلممون ازم پرسید: «نوشی، کاما رو با کدوم انگشت کدوم دست میزنیم؟» اومدم بگم انگشت وسطی دست راست اما شک کردم، توی تایپ میگفتیم انگشت وسط؟ یا باید عدد میدادیم و انگشت اشاره میشد انگشت اول و میانی میشد دوم؟… داشتم توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که معلم گفت: «اگه انگشتتو نشون بدی هم کافیه.» اومدم انگشتمو نشون بدم، یهو خشکم زد! این چی میگه؟ من انگشت وسط بهش نشون بدم که گور خودمو کندم!… خودمو جمع و جور کردم و با خفه‌ترین صدای ممکن گفتم: «نمیدونم.»
اما میدونستم، زورم اومده بود که گفتم نمیدونم. این بود که وقت استراحت رفتم کنار میزش و گفتم: «من میدونستم با کدوم انگشت باید کاما رو زد اما یه لحظه یادم رفت انگشت میانی انگشت دوم میشه یا سوم.» گفت: «میشه دوم، من متوجه شدم گیر کردی برای همین گفتم نشونش بده، چرا انگشتتو نشون ندادی؟» یه کمی مکث کردم، بعد یواشکی دستمو بهش نشون دادم و گفتم: «آخه میشد این.» اول نفهمید چی میگم، بعد یهو زد زیر خنده، بلند و طولانی. خوب که خندید، سرش رو جلو آورد و آروم بهم گفت: «الان فهمیدم، باشه، برو بشین!»

پی‌نوشت: توی خونه بعدا ناشا بهم یاد داد چطوری باید انگشت میانیم رو نشون بدم که فحش نباشه! من چرا این قدر گیح‌بازی درآورده بودم؟

.

راه حل ناشا ساده ست،  لزومی نداره با جمع کردن بقیه انگشتا، انگشت میانی رو متمایز کنم، کافیه که دستم رو کامل باز کنم و با اون یکی دستم، انگشت میونی این دست رو نشون بدم. :)