قصه‌های نوشته نشده

استاندارد

سلام، من خوبم، به گمانم خوبم. فردا چهل و چهار ساله میشم. یه عالمه کار نکرده و نقشه به اجرا در نیومده دارم. امشب داشتم فکر میکردم انگار زندگی من یه جایی همون وسطا یخ زده بوده، فریز شده بوده، انگار که متوقف شده باشه. چون حالا که راه افتادم فهمیدم که کلی بازی نکرده دارم، کلی هیجان آزاد نشده، کلی خواب تعبیر نشده، من هنوز کلی کار برای انجام دادن دارم.

من اینجا خیلی چیزا نوشته بودم اما ادامه این متن رو قبل از ارسال حذف کردم چون وقتی خودم خوندمش فهمیدم چقدر غمگین شده. اما واقعیت اینه که من تابستون بدی رو نگذروندم. خسته بودم اما نه اونقدر که بخوام گرد غمش روی نوشته هام بشینه… پس سلام، من خوبم، به گمانم خوبم، فردا چهل و چهار ساله میشم.

کتابخانه احسان

استاندارد

گاهی یه پیغام کوچیک به ظاهر ساده همه روز شما رو میسازه. گاهی حتی خودتون هم نمیدونین چقدر میتونین یه آدم دیگه رو خوشحال کنین. مرسی آقای احسان. مرسی بخاطر مهربونیتون.

===
این کتاب شماست در قفسه من

با تشکر
احسان 30 ساله از تبریز!

کتابخانه احسان

اختلال افسردگی اساسی

استاندارد

از وقتی دارو رو شروع کردم یه چیزایی توی من تغییر کرده، چاق شدم؛ منطقی‌تر تصمیم میگیرم؛ کمتر گریه میکنم؛ رنجشم از دنیای اطراف به حداقل ممکن رسیده؛ حالا دیگه مغزم فیوز داره و زیادی که فکر میکنم فیوزش میپره و رسما تعطیل میشه!
اما در عین حال هنوز خیلی چیزا اصلا عوض نشدن. مثلا هنوزم میل به انزوا دارم؛ انگیزه کافی برای انجام کارهای شخصیم ندارم؛ اعتماد به نفسم پایینه؛ همچنان خودمو سرزنش میکنم و هنوز کم‌خوابم.

یه بار توی یکی از این دوره‌های هجوم افسردگی دوستی ازم پرسید دواهاتو خوردی؟ خنده‌م گرفت. من آرامبخش نمیخورم، قرص خواب، مسکن، مخدر یا چیزایی مثل این مصرف نمیکنم. دارویی که میخورم به تعادل سروتونین کمک میکنه. فقط همین. اگه یه روز نخورمش چیزی نمیشه، اغلب تاثیر دارو تا دو هفته توی بدن باقی میمونه و بعد از اون قطع ناگهانیش میتونه خطرناک باشه. اما به هر حال من این یه سال بدون وقفه عین یه دختر خوب صبح به صبح دارومو خوردم. اصلا میترسم که قطعش کنم.
اما دوست عزیز، رفیق… من دیوانه نیستم. کم ندارم، یه چیزیم نمیشه، من پرخاشگر و متهاجم و عصبی نیستم… دوست عزیز من فقط خسته و افسرده هستم و شدیدا احساس تنهایی میکنم.
افسردگی من با دوش گرفتن، بیرون رفتن، رقصیدن، ورزش کردن و یا داشتن دوست از جنس مخالف برطرف نمیشه. افسردگی من هیچ شباهتی به افسردگی آدما بعد از فوت عزیزانشون، بعد از بهم خوردن رابطه عاشقانه‌شون، بیماری، ورشکستگی، مهاجرت یا زایمان نداره. هیچ شباهتی به افسردگی قبل از پریود نداره… من اصولا از افسردگیایی که میدونم علتشون چیه ترسی ندارم چون میدونم وابسته به زمان و مکان هستن و قابل حل، من از افسردگیی میترسم که نمیدونم از کجا اومده و زورم بهش نمیرسه.

باور کنین هر کس که داروی ضدافسردگی میخوره دیوانه نیست، شبیه خانه‌به‌دوشها نیست. رفتار غیر عادی نداره، میتونه بعضی روزا ویران و بعضی روزا خوب باشه، میتونه لبخند به لب داشته باشه. میتونه گاهی آواز بخونه.
باور کنین آدم افسرده میتونه بیشتر از هر آدم دیگه‌ای از افسردگی خودش بیزار باشه.

هم-سایه

استاندارد

این چند روزه که همه ما با نگرانی اخبار طوفان تهران رو دنبال میکردیم برخوردم به واکنش عجیب همشهریهای خودم.
من از اون دسته آدمام که معتقدن وقتی خودت توی شرایطی زندگی نمیکنی اجازه نداری معلم اخلاق بقیه‌ای که دارن اون شرایط رو تحمل میکنن بشی و براشون باید و نباید و شاید تعیین کنی. حالا هم نمیخوام پیشنهادی بدم، فقط یه مثال میزنم و باقیش رو به خودتون میسپرم.

اون موقع که توی دادگاه داشتم بالا و پایین میپریدم، اگه میدیدم که یه مادر دیگه‌ای هم مشکل منو داره اما چون معروفتره یا پارتی بیشتری داره، بیشتر در موردش صحبت میشه و خبرش تیتر اول میشه، نمیگفتم مگه من چه فرقی دارم، منم الان چند ساله دارم توی این مصیبت دست و پا میزنم اما کسی نگفت مردی یا زنده‌ای. نمیگفتم حقشه، بذار این خانم هم با همه سرشناسی و معروف بودنش بکشه تا ببینه من چی میکشم… کاملا برعکس، میگفتم کاش این خانم بتونه برای اصلاح این وضع قدمی برداره، راه حلی، طرح چاره‌ای، توجه عمومی… این جوری اگه مشکل اون حل بشه منم میتونم از همون راه حل استفاده کنم.

من از بی تفاوتی دیگران نسبت به خوزستان حمایت نمیکنم، سفیدنمایی هم نمیکنم. فقط میخوام بگم حکایت «بز همسایه رو بکش*» رو یادتون میاد؟

.
*خلاصه جریان اینه که دو تا همسایه بودن و یه روز یه غول چراغ جادویی، پری دریایی چیزی سر راه یکی از اونا قرار میگیره و قرار میشه آرزوش رو برآورده کنه، اون بز میخواد… اما وقتی همین شرایط برای مرد همسایه پیش میاد اون بجای هر آرزوی دیگه‌ای میگه: «بز همسایه رو بکش»

وجه مشخصه

استاندارد

از روز اول غر زدم خطرناکه بذار باهات بیام. *حالا غرور بود، لجبازی بود یا ادعای استقلال که گفت نه و همچنان سر نه گفتن خودش موند. دو سه ماهی که گذشت یه روز صبح دیدم این پا اون پا میکنه، سر صحبتو که باز کردم فهمیدم هر روز صبح سر یه ساعت معین یه ماشین میاد توی راه مدرسه یه گوشه پارک میکنه و راننده‌ش مشکوکه و سیبیلاش از دور مثل سیبیل آدمای پدوفیل. حالا اینو بذارین کنار اخطار همزمان پلیس که یه دختری رو میخواستن توی راه مدرسه بدزدن و عکس چهره‌نگاری شده فرد مظنون رو هم ضمیمه کرده بودن و گفته بودن مراقب باشیم.
طبعا نگران شدم، چند باری صبح باهاش رفتم مدرسه، چند باری هم با دوستاش فرستادمش تا بلاخره دوباره صداش دراومد و دلیل آورد این ماشینه هر روز صبح اونجاست و تا حالام هیچ مشکلی پیش نیومده. هر چیم اصرار کردم که ناشای مامان، دخترگلم، آهای بچه جان، فایده ای نداشت که نداشت. دم آخرم گفت که راهشو یه کمی طولانی‌تر میکنه و از جایی میره که آدمای بیشتری در حرکتن و خونه‌های بیشتری هست و به حساب خودش خیال خودشو و منو راحت کرد.

حالا امروز از مدرسه برگشته و با خنده میگه: «مامان همون ماشینه بودا… همون که ازش میترسیدم، امروز بلاخره رفتم جلو تو ماشین سرک کشیدم ببینم راننده‌ش چه شکلیه. فکر میکنین کی بود؟ بیچاره آقای آلبرت معلم هنرمون بود که هر روز صبح همون ساعت میاد اونجا و ماشینشو یه کمی دورتر از مدرسه پارک میکنه.»

ظاهرا داستان ختم به خیر شد و این میون کلی به معلومات من اضافه شد که سیبیل پدوفیلی و عینک پدوفیلی و ماشین بچه‌دزدی و اینا چه شکلین.
البته خیلی واسه آقای آلبرت خوشحالم که نه سواد فارسی داره و نه خواننده وبلاگ منه چون اگه بود احتمالا همین امشب میرفت سیبیلاشو کلا لیزر میکرد.

 

* صبح زود کلاس موسیقی داشت توی مدرسه‌شون.

حق دلاکی

استاندارد

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

خانم وجوجه‌هاش

استاندارد

نوشتم: «تولدتون مبارک آقای فرجامی.»، نوشتن: «خیلی ممنون خانم وجوجه‌هاش.» طنز و کنایه عنوانی که بهم داده شده بود اونقدر گویا بود  که چند بار زمزمه کردم خانم وجوجه‌هاش و بلند بلند خندیدم.*
حین یه صحبت دیگه برای دوستی نوشتم: «نمیدونم آقای فلانی» و احتمالا برای چندمین بار بود که به اسم فامیل صدا میکردم، چون جواب شنیدم: «:)))) من از طرف پدرم ازت تشکر می‌کنم که مدام ازش یاد می‌کنی.»

این یه واقعیته که من هنوز نمیتونم راحت مردا رو به اسم کوچیکشون صدا بزنم. زور بزنم فوقش بشه آقای اسم کوچیک، که دیگه بدتر یه جور نچسب و ناخوشایند میشه. حالا آقایون به کنار، اغلب برای تو گفتن به خانوما هم مشکل دارم. باید احساس صمیمیت کنم اگرنه همچنان شما شما گفتن باقی میمونه. توضیحم فایده‌ای نداره چون بعدش با ناراحتی میپرسن: «یعنی با من احساس صمیمیت نمیکنی؟»

.
من باید یه وقتی یه جایی یه جوری این موضوع رو توی خودم تمومش کنم. یعنی یا باید قبول کنم که نوشی هستم، همه هم منو همین نوشی صدا میکنن و منم صداشون میکنم پری، حسین، شهرزاد، پدرام، یا باید قبول کنم که به قول آقای فرجامی خانم وجوجه‌هاشم و همچنان با سرسختی صداشون کنم آقای فلانی، خانوم بیساری.

.
*هنوزم کلمه وجوجه‌هاش منو به خنده می‌اندازه. Vajoojehash

بوی خیس تن خاک

استاندارد

همیشه سالروز آزادی خرمشهر که میشد یه چیزی مینوشتم. امسال میخواستم ننویسم، اونقدر که پر از تلخی بودم…
چی میخواین بشنوین؟ اینکه خرمشهر دیگه هیچوقت آباد نشد؟ اینکه حتی آزاد هم نشد؟ اینکه خرمشهر که یه بندر کوچیک قشنگ با مردمی دوست‎‌‎داشتنی بود ویران شد و دیگه هیچوقت اون خرمشهر سابق نشد؟
دلم میخواست برمیگشتم به سالای قبل از جنگ، قبل از انقلاب، خرما و کنار و درخت بیعار، روزای جمعه و جمع شدن همه فامیل و ماهی صبور و حوض کاشی آبی‌رنگ وسط حیاط خونه مامان‌بزرگ، آش صبحونه، سیزده‌به‌در و دیلی‌فارم، مدرسه دنیای کودک، لب شط، خیابون ششم بهمن، دیدن دوباره سندباد: یه بار از تلویزیون ایران، یه بار از تلویزیون بصره.
دلم میخواست برمیگشتم به شرجی و گرمای چهل درجه، بوی زهم بازار ماهی‌فروشا، بارون و زمینی که نمیشد مرده رو درست و حسابی توش دفن کرد، شهری که فکر میکردیم بدون کولر گازی نمیشه توش دوام آورد.
دلم میخواست برمیگشتم به اون روزا که همه بودن، خوشحال بودن، یه چیزی توی مردم زنده بود. نمیدونم چی بود اما هر چی که بود میشد برقش رو توی صورت همه دید، حس کرد.
چه فایده که فکر کنم؟ چه فایده که به یاد بیارم؟
لعنت به جنگ که شهر منو ویران کرد، لعنت به انقلاب که نتونست شهر منو آباد کنه. لعنت به دستی که همه گذشته و آینده‌ من و همشهریای منو دزدید.

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبحه. خوابم نمیبره. نمیدونم بخاطر درد ناشی از حساسیت پوستی پامه یا یه چیزی مثل حسرت تا ته دلمو سوزونده.

 

رادیو پویا

استاندارد

این مصاحبه آقای بدیعی با من در رادیو پویاست. اون روز من تب داشتم و صدام هم گرفته بود و اگه دقت کنین مدام سعی میکنم نفسم تا ته کلمه بکشه و بتونم کلمه رو کامل ادا کنم. چند بار وسط مصاحبه با یادآوری خاطرات گذشته بغض کردم اما سعی کردم معلوم نشه. چند بار هیجان‌زده شدم و چند بار هم صدام لرزیده، با این وجود فکر نمیکنم با شنیدن مصاحبه کسی احساس کنه این یه مصاحبه غم‌انگیزه، به نظر خودمم اصلا این طور نیست.
من سئوالها رو نمیدونستم و ترجیح میدادم که بدون اینکه بدونم چی پرسیده میشه همون موقع بهشون فکر کنم و جواب بدم. مصاحبه قطعا کوتاه شده و زمانش متناسب با زمانبندی برنامه.

این گفتگو رو بعدا توی فیس بوک و یوتوب هم پیاده میکنم و برای پخش اینجا میذارمش تا بتونم حفظش کنم. اما فعلا شما توی خود رادیو پویا بهش گوش کنین. شاید بهتر باشه واسه دوستایی که نمیتونن یه ساعت مصاحبه رو گوش کنن (یه ساعت کمتره اما با ترانه‌های وسطش تقریبا همین شده) متن رو بنویسم، الان نه، وقتی که مصاحبه رو توی فیس بوک میذارم متن گفتگو رو هم خواهم نوشت.

روش دم‌دستی محاسبه

استاندارد

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! :)
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

کارامل اندود

استاندارد

قول داده بودم و کاریش نمیشد کرد. پس تخت و دراور و تمام وسایل اتاق آلوشا رو تنهایی اینور و اونور کشیدم و جابجا کردم تا فضای بیشتری برای بازی داشته باشه. آخر کار هم خیس عرق نشستم رو زمین تا نفسی تازه کنم که آلوشا وارد شد و با دیدن اتاق هیجان‌زده پرید طرفم. در حالی که سعی میکردم یه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم: «مامان بهم نچسبیا، من الان کثیفم، عرق کردم.» اما آلوشا بی‌توجه خودشو توی بغلم جا کرد و گفت: «نخیرم، خیلیم تمیزی، بوی کارامل میدی.» خنده‌م گرفت. گفتم: «دست شما درد نکنه بابت تعریف، اما من واقعا عرق کردم و آدمی که عرق میکنه زیاد بوی خوبی نمیده.» آلوشا اول یه کمی بدنمو بو کرد، بعد خیلی سریع گفت: «حب حالا اشکالی نداره که، امروز بوی کارامل گندیده میدی!» و خودشو محکم بهم چسبوند.

پی‌نوشت:
اول: این قضیه مربوط به زمانیه که  آلوشا پنج – شش ساله بود.
بعدش: چی باید بنویسم تا باور کنین من نه وقت تمیزی بوی کارامل میدم و نه وقت کثیفی بوی کارامل گندیده!؟ :)

ویدئوی روز مادر

استاندارد

امروز اینجا روز مادره. راستش من میون روزای مادر گیج و گم شدم. نمیدونم بلاخره روز مادر کی هست و کی نیست. مهم هم نیست، مهم ویدئویی بود که جوجه‌ها برای من ساخته بودن و من آرزو میکردم کاش میتونستم اون رو به شما هم نشون بدم. مطمئنا شما هم مثل من از اول تا آخر ویدئو یه سره میخندیدین.

 

3849117

گلهای خندان ایران

استاندارد

 

اینو ناشا وقتی کلاس دوم بود از روی توصیفی که از پرچم شیر و خورشید کرده بودم کشیده. البته به نظر میرسه فراموش کرده بودم در مورد جای قرار گرفتن شیر و خورشید و این جور چیزا بهش توضیح کافی بدم!

مجبور شدم پای اثر هنری دخترم امضا بذارم!

IMG_2061 - Copy

جنگلای باران‌خیز استوایی*

استاندارد

یه لیوان قهوه گذاشتم کنار دستم و آماده شدم تا بلاخره بعد از عمری فیلم مورد علاقه‌مو ببینم. هنوز تیتراژ فیلم شروع نشده بود که ناشا اومد تمام قد جلوی من ایستاد و گفت: «یه خبر خیلی بد براتون دارم.» با کنجکاوی سرم رو کج کردم و گفتم: «چی شده؟» گفت: «خب میدونین مامان، تروپیکال رین فورستها* قبلا چهارده درصد زمین رو میپوشوندن، حالا شده شیش درصد.» وقت گفتن شش درصد چنان تحکمی توی صداش بود که ناخودآگاه از سرک کشیدن از پشت هیکل ناشا برای دیدن فیلم دست کشیدم و از سر ناچاری و تسلیم  فیلم رو نگه داشتم. ناشا ادامه داد: «و میدونین این یعنی چی؟ این یعنی این جنگلا دارن از بین میرن. یعنی تا چهل سال دیگه هیچی ازشون باقی نمیمونه و این یعنی قهوه، شکلات، برنج، سیب زمینی، گوجه و خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدیم.» بی ‌حوصله نگاهش کردم و گفتم: «این خبر بدت بود؟ چنان گفتی خبر بد برات دارم فکر کردم حالا چی میخوای بگی.» و میخواستم دکمه پخش فیلم رو بزنم که گفت: «باشه مامان، حالا هر وقت سیب زمینی سرخ کرده واسه خوردن نداشتین اونوقت میبینمتون.» و در حالیکه دور میشد یه نگاهی به میز کنار دستم انداخت و با صدای بلند گفت: «همین طورم قهوه.»

.

بعد از تحریر: کلی توی اینترنت جستجو کردم تا بتونم مطلبی بهش نشون بدم  که اطمینان خاطر میده ممکنه قهوه و برنج و … کاهش پیدا کنن اما مسلما با نابودی اون جنگلها از بین نمیرن. بعدم کلی وقت گذاشتم تا به سخنرانیش در مورد جنگلای باران‌خیز استوایی گوش کنم…  و البته هیچکدوم اینا از تقصیر من کم نکرد!

.

Tropical rainforest

** این بچه جدی خواب دیده تا چهل سال دیگه من هنوز دارم نفس میکشم؟

 

عماد

استاندارد

امروز صبح میخواستم بنویسم «دیگه تنهایی زورم نمیرسه، باید برای بیرون اومدن از چاه دست کسی رو بگیرم» بعد منصرف شدم. فکر کردم اصلا از وقتی خوردن دارو رو شروع کردم حالم تغییری کرده؟ دیدم کرده. اگه قبلا سه ماه طول میکشید تا از کنار جریانی بگذرم الان سه روز طول میکشه. اول فکر کردم حتما منطقی شدم. بعد دیدم نشدم، فقط قبول کردم دیگه از دست من کاری برنمیاد. شونه بالا می‌اندازم و میگم خب چکار کنم؟ چکار میتونم بکنم؟ راه دیگه‌ای که نیست. همینه، همینه، همینه…
اگه قبلا تقلا میکردم از چاه بیام بیرون، حالا پذیرفتم جای من همون ته چاهه، از ته چاه درس میخونم، از ته چاه مطلب مینویسم، از ته چاه ایمیل جواب میدم، از ته چاه به کارهای خونه‌ میرسم، از ته چاه مادری میکنم. انگار که دو تا چوب زیر بغلم زده باشن که نیفتم…
و من میترسم از روزی که اون چوبها دیگه نباشن.

.

پی‌نوشت: باید دوباره روی روایتها تمرکز کنم.

هنوز

استاندارد

دارم آرشیو نوشی رو منتقل میکنم. کار ساده ای نیست. گذشته از اینکه متنها باید دونه دونه منتقل بشن، به هر نوشته که میرسم اول میخونمش و اشک میریزم، بعد منتقلش میکنم. به این نوشته که رسیدم بدنم میلرزید، بعد با خودم گفتم: تمام شد نوشی، خواب دیدی، خواب بوده، کابوس تمام شد. دیگه نترس، تو اینجایی…

.

«مادر وبلاگستان؟» 
امروز وبلاگ من دوساله شد.
دو سال پیش وقتی شروع کردم ترس جدایی از بچه هام زندگیمو سیاه کرده بود. حالا بعد از گذشت دو سال باز هم تو همون وضعیتم، بلکه هم بدتر. با تفاوتهای خیلی خیلی بزرگ. پدرم، بزرگترین حامی مو از دست دادم. که این باعث شد راهها برای آزار و اذیت من باز بشه و تقریبا همه اونایی که بخاطر پدرم حاضر بودن برای من کاری بکنن به این دلیل که تو مسائل خانوادگی (و خصوصا طلاق) پیشقدم نمیشن پا پس کشیدن. مهریه م رو هم از دست دادم. اونو قسط بندی کردن و تقریبا من بدون سلاح شدم.
چیزی که تا امروز منو نگه داشت عشق مادریم بود که اینو هم دارن زیر پا له میکنن. پشت این سطرهای به ظاهر شاد و سرمست از زندگی، اشکها و دردهای زنی هست که آخرین جز وجودیش رو هم به حراج گذاشتن: مادری… مادری… همونی که به واسطه ش بهشت قرار بود زیر پای من باشه الان شده ابزاری جهنمی برای از بین بردن و شکنجه من، شخصیتم، هویتم… زنی که میخواست زن باشه، آدم باشه، زنی که حاضر نشد با هر چیزی بسوزه… ساختن تو مرامش بود، اما مفهوم سوختن رو نمیفهمید…
این عاقبت مادریه که سعی کرد پناه باشه واسه بچه هاش. نقطه ضعفش رو دیدن، عذابش دادن، زجرش دادن، این کیفر دوست داشتنش بود. زخمی و ضعیف یه گوشه نشستم. دیگه نمیتونم حتی از خودم دفاع کنم، دیگه نمیتونم… یه مادر خسته و از پا افتاده. مادری که دستش به هیچ جا بند نیست. تنهاست. بچه هاش رو داره از دست میده.
گریه میکنم. ماههاست که گریه میکنم. الان هم گریه میکنم. اما انگار این گریه ها راه به جایی نداره. شاید وجودم هنوز اونقدر صاف نشده که صدای منو کسی بشنوه. شاید وقتش باشه که از همه عذر بخوام. شاید… اما باید بیشتر از هر چیز از بچه هام معذرت بخوام انگار. انگار این بزرگترین کار ناتمام من بوده. کوزه ای که به دوش کشیدم و نتونستم تا آخر مسیر ببرم.
بچه های من، چقدر الان دلم میخواست به اسم واقعی صداتون کنم. چقدر دلم میخواست که میتونستم لبخند بزنم و بگم خواب دیدیم مادر. تمام شد. دیگه نترسین، من اینجام. چقدر دلم میخواست که میتونستم قوی باشم و به شما هم دلداری بدم. بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن. نمیذارن مادر.*

یه کاری نمیشه واسه من کرد؟ مردم از بس غرور داشتم و چیزی نخواستم. نمیشه؟ نمیشه کاری کرد که بچه هام کنارم بمونن؟ نمیشه؟ خواهش میکنم…

* تا روزی که بچه ها با من زندگی میکنن این وبلاگ به روز میشه. من هنوز زمان دارم. هنوز با من هستن. هنوز مبارزه میکنم. هنوز…
هنوز وسعتش زیاده. نه؟

مبتلا به مادری

استاندارد

از میون نامه‌ها:  «سلام نوشی جان
امروز پست شما درباره‌ی خندیدنتون، اشک به چشمم آورد. شما من رو یاد مادرم می‌اندازید، مامان من هم برای نگه داشتن ما خیلی سختی کشید… تو بچگی ما همیشه افسرده بود، یادمه غروب‌هایی که تنهایی می‌نشست توی ایوون حیاط و تو خونه‌ی رو به غرب ما، پایین رفتن خورشید رو نگاه میکرد، بعدها که توی راهنمایی و دبیرستان من زندگی آروم‌تر و بهتر شده بود من برای اولین بار خندیدن از ته دلش رو بعد از سالها دیدم، یه ردیف دندون سفید و قشنگش با یه فاصله بین دوتا دندون پیش، و اون روزها بهترین روزهای زندگیم بود. من الان خارج از ایران درس میخونم و یک سال میشه که ندیدمش، اما برای هر کاری به مامانم فکر میکنم چون برام الگوی صبوری و مقاومت هست، میخواستم بگم که بچه‌های شما هم این رو میفهمند که شما چطور برای زندگیشون همه زندگی و جوونی‌تون رو گذاشتین‌، تو تنهایی ‌و سختی‌ها فکر کردن به آدم محکمی مثل مادرشون بهشون انرژی و قدرت میده و این خنده‌ها که شروع روزهای خوب و آروم زندگی هست رو همیشه یادشون میمونه.»

پی‌نوشت: حس خیلی خوبی دارم وقتی این نامه‌ها رو میگیرم.
فقط یه چیز، من بابت مادریم و مسیری که انتخاب کردم انتظاری از  کسی، خصوصا بچه‌هام ندارم. من ذاتم همینه، مادرم. اگه یه بار دیگه برمیگشتم به گذشته، بازم دلم میخواست مادر باشم، بازم همین قدر عاشق میشدم، و اگه پاش می‌افتاد و زندگی همین اندازه بیرحم میشد، بازم همین راهو انتخاب میکردم… بدون هیچ تاسفی.

این فقط یک گزارش بود

استاندارد

تصور کن دم سحر با چشمای پر از اشک به امید یه روز بهتر بخوابی، اما صبح به محض اینکه با زنگ ساعت چشم باز میکنی قطره‌های اشک که از چند ساعت پیش، پشت پلکهات اسیر شده بودن بریزن لابه لای موهات و چند ثانیه طول بکشه تا تو که هنوز گیج خوابی، رنج شب قبل یادت بیاد و دوباره درد توی قلبت بپیچه.

دشواری کلام

استاندارد

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

مادران قالبی

استاندارد

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

خروش پس از بیداری

استاندارد

ساعت شش صبح پا میشی، ناهار بچه‌ها رو آماده میکنی و توی کیف غذاشون میذاری، صبحونه رو روی میز میچینی و سر ساعت هفت صد و پنجاه و پنج دفعه صداشون میکنی:
بچه‌ها بیدار شین.
بچه‌ها صبح شده، پاشین دیگه.
آلوشا، مدرسه‌ت دیر شدا.
ناشای مامان خواب نمونی.
مامان جان چقدر به هر دوتون گفتم شب زودتر بخوابین!
با خودم: اصلا به من چه، مگه مدرسه منه؟… اما دلم نمیاد که!
آلوشا جانم صبحونه‌ت یخ کرد.
ناشا گلم بیدار شدی؟
و ادامه مکالمه:
آلوشا یه شونه به این موهات میزدی مادر.
ناشا جان بجای سه ساعت ایستادن جلوی آینه بیا یه لقمه بخور ته دلت رو بگیره.
آلوشا بازم کیف غذاتو جا نذاری.
ناشا شیرت رو نخوردی که…
آلوشا برگه‌ای که معلمت میخواست توی کیفت گذاشتی؟
ناشا نمیشه نامه‌های مدرسه رو شب قبل بدی امضا کنم؟
آلوشا واسه چی چتر نمیبری؟
ناشا کت گرم بپوش، این چیه پوشیدی؟
آلوشا اگه سیر نشدی میخوای یه ساندویچ کوچولو برات درست کنم تو راه بخوری؟
ناشا صبحونه‌ت رو تموم کردی؟
آلوشا…
ناشا…
آلوشا…
ناشا…
بچه ها…

و البته بازم این سه نقطه‌های معروف.

 

غروب سه‌شنبه خاکستری بود

استاندارد

از امروز رسما تعطیلات تابستونیم شروع شد. دیروز به دوستی میگفتم که برای غلبه به افسردگی واسه خودم برنامه ریختم. ورزش، ادبیات، کارای خونه، درس، … همه چی توی برنامه گنجوندم. نوشتمش و براش جدول هم کشیدم. دوستم گفت: «جدی؟ میشه ببینمش؟» با خوشحالی قبول کردم و فکر کردم حالا ممکنه یکی دو تا مورد رو هم دوستم پیشنهاد کنه و شایدم بگه عجب برنامه پر و پیمونی. اما وقتی جدول رو بهش نشون دادم، یه کمی مکث کرد و بعد با تعجب گفت: «نوشی واسه تو هنوزم هفته از شنبه شروع میشه؟»

شرح وظایف شغلی

استاندارد

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

مفهوم وطن

استاندارد

پنج سال پیش بیقرار برگشتن به ایران بودم. دکتر گفت: «چند ساله بیرونی؟» گفتم: «نزدیک چهار سال.» گفت: «برگردی ایران دیگه به چشمت اون ایران نیست.» گفتم: «برای من هست، من که به میل خودم بیرون نیومدم.» گفت: «هر آدمی بیشتر از دو سال بیرون از کشورش زندگی کنه، بعد از برگشت با مشکل مواجه میشه.» یاد میلان کوندرا افتادم و اینکه میگفت نوستالژی واقعی در حضور دوباره توی کشورته که دامانت رو میگیره. پرسیدم: «کی به اینجا عادت میکنم؟» گفت: «نمیشه دقیق گفت، اما شاید حداقل پنج سال دیگه نیاز داشته باشی.»

پنج سال تمام شد. هنوز عادت نکردم. دلم نمیخواد به مفهوم وطن از زبان کوندرا فکر کنم. گوشامو میگیرم، چشمامو میبندم…

نارنجی زعفرانی

استاندارد

دیدن آدما با لباس مخصوص سیکها اونقدر عادی شده که دیگه توجه رو جلب نکنه. اما وقتی یه راهب بودایی رو با اون لباس نارنجیش سر یکی از کلاسا دیدم، اونقدر هیجان‌زده شدم که کم مونده بود بدوم طرفش، عین یه دوست قدیمی بغلش کنم و بگم: «هی رفیق چی میخونی اینجا؟ از تبت چه خبر؟ خوبین؟ خوشین؟ راستی از دالایی لاما خبر داری؟ حالش خوبه؟» D:

.

نبرد قهرمانانه

استاندارد

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.

پرنده‌نگری

استاندارد

وقت امتحانهاس. این ترم یه درسی داشتم که مربوط بود به مناسبات اداری، چطوری حرف بزنی، بایستی، لبخند بزنی، حرکات و رفتار و تن صدات رو کنترل کنی، چقدر از مردم فاصله بگیری وقت صحبت کردن، چطور دست بدی، آداب معاشرت رو رعایت کنی، کدوم کلمات برای کدوم موقعیتها مناسب هستن، در موقعیتهای مختلف چه واکنشهایی داشته باشی و آخرین بخشش هم این بود که چطوری نامه‌نگاری کنی تا به هدف مورد نظرت برسی… حالا گذشته از موضوعات بامزه‌ای مثل این که خاروندن بینی با انگشت اشاره دست چپ نشونه عدم صداقته و غیره، کلا به اندازه صد و بیست سال توی زمینه آداب معاشرت غربی خصوصا در مناسبات رسمی مطلب یاد گرفتم.

توی نامه‌نگاری هم همین طور، اینکه چه وقت باید لحن مستقیم داشته باشی، چه وقت باید توی لفافه صحبت کنی، پاراگراف اول رو چی بنویسی، سمت چپ امضا بذاری یا سمت راست و …

دیروز امتحانش بود، من مثلا بعنوان مدیر یه آژانس مسافرتی باید یه نامه مینوشتم به یه خانم مسن که همیشه تعطیلات میره دور دنیا و سال گذشته رفته بوده آفریقا و ناراضی بوده و حالا میخواد پولشو پس بگیره… باید نامه رو اونقدر نرم و نازک مینوشتم که هم پول رو پس ندم، هم مشتری رو نپرونم! هیچی، منم ضمن پیچوندن موضوع پول که خلاصه مطابق قوانین شرکت نمیتونیم برش گردونیم، بهش گفتم در عوض بیا با یه تخفیف استثنایی واسه تور سال آینده به مقصد دریاچه کاسپین (همین شمال خودمون منظورمه) جا رزرو کن و برو توی یه محیط آروم و دلنشین تا دلت میخواد پرنده نگاه کن.
توی مشخصات نوشته بود که این خانم یک birdwatcher حرفه‌ایه. منم از همین استفاده کرده بودم و اگه روم شده بود یه کمی از اکوسیستم شمال هم مینوشتم که دیگه رومو کم کردم و نوشتم بروشور ضمیمه میکنم و …

خوشحال و خندون برگه رو دادم و بعد از نیم ساعت شک جونم رو گرفت… نکنه منظورش از Birdwatching یعنی دقیق بودن؟ نکنه یعنی وسواسی؟ نکنه یعنی تیز و باهوش؟ نکنه این کلمه یه معنی دیگه داره و من این جور برداشت کردم؟ با خودم گفتم همین دیگه، اشتباه کرده باشم بساط خنده معلم فراهم شده*. دیکشنری همراهم رو هم زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نشد…. شب که رسیدم خونه، گشتم توی اینترنت و کلمه رو دیدم، حتی توی ویکی‌پدیا معادل فارسیش رو پیدا کردم و خیالم راحت شد… اشتباه نکرده بودم.

اما وحشتناکه، جدی میگم وحشتناکه، اینکه شما اونقدر مسلط به زبان نباشین و متوجه گوشه و کنایه‌هاش نشین، متوجه مرز شوخی و جدیش نشین. ندونین کجا ایستادین، دقیقا دور و برتون چی در جریانه. این که به همکلاسی بیست ساله پرحرفتون که داره با هیجان و سرخوشی تند تند براتون تعریف میکنه دیروز چی شده، لبخند بزنین یعنی که فهمیدم چی میگی ولی نفهمیده باشین…
من این جرات رو از کجا آوردم آخه؟

 

* من یه بار هول‌هولکی Writing رو نوشته بودم Writhing، معلمم تا ده دقیقه داشت به ترکیب Reading and Writhing من میخندید… خب نخندین شما دیگه! :))) گوگل ترنسلیت هم با اون همه دم و دستگاهش Writhing رو ترجمه میکنه نوشتن!