بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. :)
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! :)

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

یک قصه بیش نیست

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

زردی من از تو، زردی تو هم از من

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

دختر متکی، مادر متکا

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.

وجه مشخصه

از روز اول غر زدم خطرناکه بذار باهات بیام. *حالا غرور بود، لجبازی بود یا ادعای استقلال که گفت نه و همچنان سر نه گفتن خودش موند. دو سه ماهی که گذشت یه روز صبح دیدم این پا اون پا میکنه، سر صحبتو که باز کردم فهمیدم هر روز صبح سر یه ساعت معین یه ماشین میاد توی راه مدرسه یه گوشه پارک میکنه و راننده‌ش مشکوکه و سیبیلاش از دور مثل سیبیل آدمای پدوفیل. حالا اینو بذارین کنار اخطار همزمان پلیس که یه دختری رو میخواستن توی راه مدرسه بدزدن و عکس چهره‌نگاری شده فرد مظنون رو هم ضمیمه کرده بودن و گفته بودن مراقب باشیم.
طبعا نگران شدم، چند باری صبح باهاش رفتم مدرسه، چند باری هم با دوستاش فرستادمش تا بلاخره دوباره صداش دراومد و دلیل آورد این ماشینه هر روز صبح اونجاست و تا حالام هیچ مشکلی پیش نیومده. هر چیم اصرار کردم که ناشای مامان، دخترگلم، آهای بچه جان، فایده ای نداشت که نداشت. دم آخرم گفت که راهشو یه کمی طولانی‌تر میکنه و از جایی میره که آدمای بیشتری در حرکتن و خونه‌های بیشتری هست و به حساب خودش خیال خودشو و منو راحت کرد.

حالا امروز از مدرسه برگشته و با خنده میگه: «مامان همون ماشینه بودا… همون که ازش میترسیدم، امروز بلاخره رفتم جلو تو ماشین سرک کشیدم ببینم راننده‌ش چه شکلیه. فکر میکنین کی بود؟ بیچاره آقای آلبرت معلم هنرمون بود که هر روز صبح همون ساعت میاد اونجا و ماشینشو یه کمی دورتر از مدرسه پارک میکنه.»

ظاهرا داستان ختم به خیر شد و این میون کلی به معلومات من اضافه شد که سیبیل پدوفیلی و عینک پدوفیلی و ماشین بچه‌دزدی و اینا چه شکلین.
البته خیلی واسه آقای آلبرت خوشحالم که نه سواد فارسی داره و نه خواننده وبلاگ منه چون اگه بود احتمالا همین امشب میرفت سیبیلاشو کلا لیزر میکرد.

 

* صبح زود کلاس موسیقی داشت توی مدرسه‌شون.

حق دلاکی

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

روش دم‌دستی محاسبه

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! :)
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

کارامل اندود

قول داده بودم و کاریش نمیشد کرد. پس تخت و دراور و تمام وسایل اتاق آلوشا رو تنهایی اینور و اونور کشیدم و جابجا کردم تا فضای بیشتری برای بازی داشته باشه. آخر کار هم خیس عرق نشستم رو زمین تا نفسی تازه کنم که آلوشا وارد شد و با دیدن اتاق هیجان‌زده پرید طرفم. در حالی که سعی میکردم یه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم: «مامان بهم نچسبیا، من الان کثیفم، عرق کردم.» اما آلوشا بی‌توجه خودشو توی بغلم جا کرد و گفت: «نخیرم، خیلیم تمیزی، بوی کارامل میدی.» خنده‌م گرفت. گفتم: «دست شما درد نکنه بابت تعریف، اما من واقعا عرق کردم و آدمی که عرق میکنه زیاد بوی خوبی نمیده.» آلوشا اول یه کمی بدنمو بو کرد، بعد خیلی سریع گفت: «حب حالا اشکالی نداره که، امروز بوی کارامل گندیده میدی!» و خودشو محکم بهم چسبوند.

پی‌نوشت:
اول: این قضیه مربوط به زمانیه که  آلوشا پنج – شش ساله بود.
بعدش: چی باید بنویسم تا باور کنین من نه وقت تمیزی بوی کارامل میدم و نه وقت کثیفی بوی کارامل گندیده!؟ :)

جنگلای باران‌خیز استوایی*

یه لیوان قهوه گذاشتم کنار دستم و آماده شدم تا بلاخره بعد از عمری فیلم مورد علاقه‌مو ببینم. هنوز تیتراژ فیلم شروع نشده بود که ناشا اومد تمام قد جلوی من ایستاد و گفت: «یه خبر خیلی بد براتون دارم.» با کنجکاوی سرم رو کج کردم و گفتم: «چی شده؟» گفت: «خب میدونین مامان، تروپیکال رین فورستها* قبلا چهارده درصد زمین رو میپوشوندن، حالا شده شیش درصد.» وقت گفتن شش درصد چنان تحکمی توی صداش بود که ناخودآگاه از سرک کشیدن از پشت هیکل ناشا برای دیدن فیلم دست کشیدم و از سر ناچاری و تسلیم  فیلم رو نگه داشتم. ناشا ادامه داد: «و میدونین این یعنی چی؟ این یعنی این جنگلا دارن از بین میرن. یعنی تا چهل سال دیگه هیچی ازشون باقی نمیمونه و این یعنی قهوه، شکلات، برنج، سیب زمینی، گوجه و خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدیم.» بی ‌حوصله نگاهش کردم و گفتم: «این خبر بدت بود؟ چنان گفتی خبر بد برات دارم فکر کردم حالا چی میخوای بگی.» و میخواستم دکمه پخش فیلم رو بزنم که گفت: «باشه مامان، حالا هر وقت سیب زمینی سرخ کرده واسه خوردن نداشتین اونوقت میبینمتون.» و در حالیکه دور میشد یه نگاهی به میز کنار دستم انداخت و با صدای بلند گفت: «همین طورم قهوه.»

.

بعد از تحریر: کلی توی اینترنت جستجو کردم تا بتونم مطلبی بهش نشون بدم  که اطمینان خاطر میده ممکنه قهوه و برنج و … کاهش پیدا کنن اما مسلما با نابودی اون جنگلها از بین نمیرن. بعدم کلی وقت گذاشتم تا به سخنرانیش در مورد جنگلای باران‌خیز استوایی گوش کنم…  و البته هیچکدوم اینا از تقصیر من کم نکرد!

.

Tropical rainforest

** این بچه جدی خواب دیده تا چهل سال دیگه من هنوز دارم نفس میکشم؟

 

دشواری کلام

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

مادران قالبی

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

شرح وظایف شغلی

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

نبرد قهرمانانه

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.

تذکر شایسته

زندگی توی ترکیه دردسرای خاص خودشم داشت. مثلا اینکه بچه‌ها بزرگتر شده بودن و بعضی چیزا رو دیگه نمیشد ازشون پنهان کرد. یکی از اون چیزا بد و بیراه بود که به هر حال از دست آدم در میرفت و نتیجه‌ش چند وقت بعد معلوم میشد!
بد و بیراه اون زمان منم گاومیش بود که نمیدونم چطوری و از کجا به زبونم افتاده بود و وقتی از دست یکی (مثلا راننده تاکسی طماع، فروشنده هیز و سمج، یا همسایه فضول) کفرم دیگه خیلی در می‌اومد، حرص میخوردم و زیر لب زمزمه میکردم: «عجب گاومیشیه!»
یکی از بعد از ظهرای گرم تابستون، خسته از سر و صدای بچه‌ها، گشتم توی اینترنت یه برنامه به فارسی پیدا کردم راجع به جک وجونورا. یه چیزی مثل راز بقا که همیشه توجه آلوشا رو جلب میکرد و ناشا هم به تبعیت از داداشش می‌نشست به تماشا و صداش در نمی‌اومد. صداشون کردم بیان برنامه رو نگاه کنن و خودم تازه پامو دراز کرده بودم و چشمام داشت گرم میشد که با صدای هیجان‌زده آلوشا از جام پریدم که با لحن کشداری فریاد میزد: «ااااااا… مامان پاشو، پاشو… گاومیش که فحش نیست، حیوووونه.»

پی‌نوشت: من دوست ندارم غمگین بمونیم. خب؟

ماهی قرمز مردنی

چندساله ماهی قرمز تنگ نخریدیم. چند سال پیشا که ماهی میخریدیم، به محض اینکه میمردن عزاداری توی خونه ما شروع میشد و چند روزی هم ادامه داشت. یه عادت بدی هم بچه‌ها پیدا کرده بودن که روی ماهیا اسم خودشونو میذاشتن و یکی مال این میشد، اون یکی مال اون. روزی ده بار به تنگ ماهی سر میزدن و بر حسب اینکه این زودتر میمرد یا اون، داد میزدن: «این داره میمیره!» یا با گریه میگفتن که: «اون مرد.» و البته به جای «این» و «اون» اسم خودشون رو میگفتن که من حتی دلم نمیاد تکرارش کنم.

نمیدونم این مردن هر ساله ماهیا بود که منو از فکر خرید ماهی عید درآورد یا شکنجه شنیدن خبر مرگ ماهیا به اسم خاص.
دور از جونشون، دور از جونشون.

خب ماهی نمیخریم، نمیمیریم که!

این ملتم نواره؟

با یکی از دوستام صحبت میکردم که ساکن چین‌ه. میگفت چند روز پیش کارگرای کارخونه‌ای که اونم اونجا کار میکنه پشت دفتر کارخونه اعتصاب کرده بودن و داشتن شعار میدادن. این قضیه دو سه ساعتی طول میکشه و دوست من متعجب بوده که اینا چطور خسته نمیشن. بعد خوب که دقت میکنه میبینه مردم مدام یه شعار مشخص رو تکرار میکنن و از اول… بدون یه لحظه استراحت و وقفه.
میره بیرون متوجه میشه کارگرا صداشون رو قبلا ضبط کردن و دارن با بلندگو پخشش میکنن و خودشون آروم یه گوشه نشستن.
:)
آره؟ این جوریه؟

پروژه اصفهان

از وبلاگ مهر و وفا:  مانا برای کلاس فارسی اش باید یه پروژه انجام میداد با عنوان اصفهان … به بچه ها گفته بودند که هر کسی یکی از شهرهای ایران رو انتخاب کنه ( در واقع گفته بودند که پدر و مادرهاتون مال هر کجا هستند همون شهر رو انتخاب کنید ) مانا اصفهان رو انتخاب کرده بود . می گفت بیشتر بچه های کلاس گفتند تهران !!! خلاصه از هفته پیش بچه توی اینترنت دنبال جمع آوری اطلاعات بود … خوب که گشت و گذارش رو کرد ، بعد خودم یه سری چیزها رو بهش گفتم .از جمله غذاهای معروفشون ( بریانی و خورش ماست ) سوغاتی و جاهای مهم و… یه پوستر خیلی قشنگ با یه سری عکس از آثار تاریخی اصفهان  درست کرد….می گفت یه چیزی از اصفهان بده ببرم توی کلاس نشون بدم .دلم نمیومد دکوری های نقره و تابلوهای خاتم و… رو بدم ببره . گفتم به جاش یه جعبه گز ببر که بچه ها هم دهنشونو شیرین کنند. قبول کرد . امروز میگفت : نمیشه بابا رو ببرم توی کلاس برامون اصفهانی حرف بزنه ؟؟؟

عظمت از دست رفته

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! :D

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  :)

نصایح پسرانه

نمردیم و این روز رو هم دیدیم که جناب آقای آلوشا خان، برگرده به مادرش بگه: «مامان چندبار بهت بگم درس و مشقت رو برای شب آخر نذار؟»

یعنی شما باید صورت منو اون موقع میدیدین!

کرکری با کراکرهای ترد و شکننده

با تعجب میپرسم: «آلوشا چی به این پسره گفتی که فیافه‌ش این جوری شد؟» با بیخیالی شونه‌هاشو بالا میندازه: «بش گفتم  کراکر!» میگم: «آخه واسه چی؟» لبخند میزنه و میگه: «این پسره مدام گیر میده به هیکل بچه‌ها، داشت حرف بیخود میزد، جوابشو گرفت، همین.»

*Cracker 

اثر انگشت

مجبور شدم برای اینکه سرعت تایپ انگلیسیم بالاتر بره یه کلاس تایپ بردارم. تایپ فارسیم عالیه و حرفه‌ای اما توی انگلیسی یه کمی کندم.
امروز معلممون ازم پرسید: «نوشی، کاما رو با کدوم انگشت کدوم دست میزنیم؟» اومدم بگم انگشت وسطی دست راست اما شک کردم، توی تایپ میگفتیم انگشت وسط؟ یا باید عدد میدادیم و انگشت اشاره میشد انگشت اول و میانی میشد دوم؟… داشتم توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که معلم گفت: «اگه انگشتتو نشون بدی هم کافیه.» اومدم انگشتمو نشون بدم، یهو خشکم زد! این چی میگه؟ من انگشت وسط بهش نشون بدم که گور خودمو کندم!… خودمو جمع و جور کردم و با خفه‌ترین صدای ممکن گفتم: «نمیدونم.»
اما میدونستم، زورم اومده بود که گفتم نمیدونم. این بود که وقت استراحت رفتم کنار میزش و گفتم: «من میدونستم با کدوم انگشت باید کاما رو زد اما یه لحظه یادم رفت انگشت میانی انگشت دوم میشه یا سوم.» گفت: «میشه دوم، من متوجه شدم گیر کردی برای همین گفتم نشونش بده، چرا انگشتتو نشون ندادی؟» یه کمی مکث کردم، بعد یواشکی دستمو بهش نشون دادم و گفتم: «آخه میشد این.» اول نفهمید چی میگم، بعد یهو زد زیر خنده، بلند و طولانی. خوب که خندید، سرش رو جلو آورد و آروم بهم گفت: «الان فهمیدم، باشه، برو بشین!»

پی‌نوشت: توی خونه بعدا ناشا بهم یاد داد چطوری باید انگشت میانیم رو نشون بدم که فحش نباشه! من چرا این قدر گیح‌بازی درآورده بودم؟

.

راه حل ناشا ساده ست،  لزومی نداره با جمع کردن بقیه انگشتا، انگشت میانی رو متمایز کنم، کافیه که دستم رو کامل باز کنم و با اون یکی دستم، انگشت میونی این دست رو نشون بدم. :)

مهر مادری

اینو امروز یه دوست خوب، علی تجدد،  برام نوشت:
«میخوام چیزی براتون تعریف کنم درباره مهر مادری. من یک خرگوش داشتم براش زن گرفتم! بعد از مدتی که خرگوش ماده میخواست وضع حمل کنه دنبال جای نرمی بود تا بچه‌هاشو اونجا دنیا بیاره. من هم که بلد نبودم وگرنه چیزی براش میذاشتم. این وضعیتش رو درک نمیکردم، این دیوونه‌بازیا و خودشو به در و دیوار کوبیدناشو. بچه داشت میومد. هم درد زایمان داشت و هم اینکه میترسید بچه‌هاش روی موزائیک آسیب ببینند. سر آخر دمب خودش رو درسته کند و گذاشت زیر بچه‌هاش.
الان باید بگم بلاتشبیه! اما شما منو یاد اون میندازین.
پیغامی بود که از 15 سال پیش بهم رسیده بود تا امروز به شما برسونم.»

تردید و قطعیت

برگه رو گذاشتم جلوش و گفتم: «دستت درد نکنه، فقط برنداری مثل اون دفعه کلمه‌ها رو عوض کنیا. نمیخواد دست به جمله‌ها بزنی، فقط گرامرش رو چک کن.» یه نگاه سرسری به برگه انداخت و گفت: «آخه مامان متنت خیلی ساده‌س.» جواب دادم: «کار به اینش نداشته باش، باید کلمه‌ای باشه که خودم معنیشو بدونم؟ تلفظشو بدونم؟ بفهمم چی نوشتم که بتونم سئوالا رو جواب بدم؟» و همون موقع فکر کردم ربطی به دونستن یا ندونستن کلمه نداره، من حتی وقتی فارسی می‌نویسم هم دوست دارم ساده بنویسم.
هنوز یه دقیقه نگذشته بود که آلوشا با قیافه فاتحانه دستشو روی یه کلمه گذاشت و گفت: «خب شما که از این استفاده کردی اصلا میدونی معنیش چیه؟» گفتم: «آره، یعنی تبادل» پرسید: «چی؟» گفتم: «تبادل، مبادله» و با دیدن صورت متعجبش فهمیدم باید ساده‌تر صحبت کنم.

چند دقیقه بعد وقتی آلوشا برگه رو بهم برگردوند، لبخند زد و گفت: «میدونی چی شد مامان؟ من فکر میکردم شما نمیدونی، اما شما میدونستی که من نمیدونم.»

.

پی نوشت:
خدایا شکرت که این چار کلاس سواد فارسی رو از ما نگرفتی! :)