بایگانی دسته‌ها: روایت

دشواری کلام

استاندارد

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

مادران قالبی

استاندارد

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

شرح وظایف شغلی

استاندارد

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

نبرد قهرمانانه

استاندارد

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.

تذکر شایسته

استاندارد

زندگی توی ترکیه دردسرای خاص خودشم داشت. مثلا اینکه بچه‌ها بزرگتر شده بودن و بعضی چیزا رو دیگه نمیشد ازشون پنهان کرد. یکی از اون چیزا بد و بیراه بود که به هر حال از دست آدم در میرفت و نتیجه‌ش چند وقت بعد معلوم میشد!
بد و بیراه اون زمان منم گاومیش بود که نمیدونم چطوری و از کجا به زبونم افتاده بود و وقتی از دست یکی (مثلا راننده تاکسی طماع، فروشنده هیز و سمج، یا همسایه فضول) کفرم دیگه خیلی در می‌اومد، حرص میخوردم و زیر لب زمزمه میکردم: «عجب گاومیشیه!»
یکی از بعد از ظهرای گرم تابستون، خسته از سر و صدای بچه‌ها، گشتم توی اینترنت یه برنامه به فارسی پیدا کردم راجع به جک وجونورا. یه چیزی مثل راز بقا که همیشه توجه آلوشا رو جلب میکرد و ناشا هم به تبعیت از داداشش می‌نشست به تماشا و صداش در نمی‌اومد. صداشون کردم بیان برنامه رو نگاه کنن و خودم تازه پامو دراز کرده بودم و چشمام داشت گرم میشد که با صدای هیجان‌زده آلوشا از جام پریدم که با لحن کشداری فریاد میزد: «ااااااا… مامان پاشو، پاشو… گاومیش که فحش نیست، حیوووونه.»

پی‌نوشت: من دوست ندارم غمگین بمونیم. خب؟

ماهی قرمز مردنی

استاندارد

چندساله ماهی قرمز تنگ نخریدیم. چند سال پیشا که ماهی میخریدیم، به محض اینکه میمردن عزاداری توی خونه ما شروع میشد و چند روزی هم ادامه داشت. یه عادت بدی هم بچه‌ها پیدا کرده بودن که روی ماهیا اسم خودشونو میذاشتن و یکی مال این میشد، اون یکی مال اون. روزی ده بار به تنگ ماهی سر میزدن و بر حسب اینکه این زودتر میمرد یا اون، داد میزدن: «این داره میمیره!» یا با گریه میگفتن که: «اون مرد.» و البته به جای «این» و «اون» اسم خودشون رو میگفتن که من حتی دلم نمیاد تکرارش کنم.

نمیدونم این مردن هر ساله ماهیا بود که منو از فکر خرید ماهی عید درآورد یا شکنجه شنیدن خبر مرگ ماهیا به اسم خاص.
دور از جونشون، دور از جونشون.

خب ماهی نمیخریم، نمیمیریم که!

این ملتم نواره؟

استاندارد

با یکی از دوستام صحبت میکردم که ساکن چین‌ه. میگفت چند روز پیش کارگرای کارخونه‌ای که اونم اونجا کار میکنه پشت دفتر کارخونه اعتصاب کرده بودن و داشتن شعار میدادن. این قضیه دو سه ساعتی طول میکشه و دوست من متعجب بوده که اینا چطور خسته نمیشن. بعد خوب که دقت میکنه میبینه مردم مدام یه شعار مشخص رو تکرار میکنن و از اول… بدون یه لحظه استراحت و وقفه.
میره بیرون متوجه میشه کارگرا صداشون رو قبلا ضبط کردن و دارن با بلندگو پخشش میکنن و خودشون آروم یه گوشه نشستن.
:)
آره؟ این جوریه؟

پروژه اصفهان

استاندارد

از وبلاگ مهر و وفا:  مانا برای کلاس فارسی اش باید یه پروژه انجام میداد با عنوان اصفهان … به بچه ها گفته بودند که هر کسی یکی از شهرهای ایران رو انتخاب کنه ( در واقع گفته بودند که پدر و مادرهاتون مال هر کجا هستند همون شهر رو انتخاب کنید ) مانا اصفهان رو انتخاب کرده بود . می گفت بیشتر بچه های کلاس گفتند تهران !!! خلاصه از هفته پیش بچه توی اینترنت دنبال جمع آوری اطلاعات بود … خوب که گشت و گذارش رو کرد ، بعد خودم یه سری چیزها رو بهش گفتم .از جمله غذاهای معروفشون ( بریانی و خورش ماست ) سوغاتی و جاهای مهم و… یه پوستر خیلی قشنگ با یه سری عکس از آثار تاریخی اصفهان  درست کرد….می گفت یه چیزی از اصفهان بده ببرم توی کلاس نشون بدم .دلم نمیومد دکوری های نقره و تابلوهای خاتم و… رو بدم ببره . گفتم به جاش یه جعبه گز ببر که بچه ها هم دهنشونو شیرین کنند. قبول کرد . امروز میگفت : نمیشه بابا رو ببرم توی کلاس برامون اصفهانی حرف بزنه ؟؟؟

عظمت از دست رفته

استاندارد

یکی بیاد به این بچه‌های من بفهمونه که خوردن «جوانه آلفالفا»* هیچ اشکالی نداره! حداقل از خوردن کله‌پاچه که بهتره!

.

*ظاهرا Alfalfa رو یونجه ترجمه میکنن! :D

پی‌نوشت:
حداقل شما دیگه پیشنهاد لیلیکی** (لیلکی) ندین. :))

.

بعد از تحریر:
**این یکی راستی راستی خوراک دام محسوب میشه.  :)

نصایح پسرانه

استاندارد

نمردیم و این روز رو هم دیدیم که جناب آقای آلوشا خان، برگرده به مادرش بگه: «مامان چندبار بهت بگم درس و مشقت رو برای شب آخر نذار؟»

یعنی شما باید صورت منو اون موقع میدیدین!

کرکری با کراکرهای ترد و شکننده

استاندارد

با تعجب میپرسم: «آلوشا چی به این پسره گفتی که فیافه‌ش این جوری شد؟» با بیخیالی شونه‌هاشو بالا میندازه: «بش گفتم  کراکر!» میگم: «آخه واسه چی؟» لبخند میزنه و میگه: «این پسره مدام گیر میده به هیکل بچه‌ها، داشت حرف بیخود میزد، جوابشو گرفت، همین.»

*Cracker 

اثر انگشت

استاندارد

مجبور شدم برای اینکه سرعت تایپ انگلیسیم بالاتر بره یه کلاس تایپ بردارم. تایپ فارسیم عالیه و حرفه‌ای اما توی انگلیسی یه کمی کندم.
امروز معلممون ازم پرسید: «نوشی، کاما رو با کدوم انگشت کدوم دست میزنیم؟» اومدم بگم انگشت وسطی دست راست اما شک کردم، توی تایپ میگفتیم انگشت وسط؟ یا باید عدد میدادیم و انگشت اشاره میشد انگشت اول و میانی میشد دوم؟… داشتم توی ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که معلم گفت: «اگه انگشتتو نشون بدی هم کافیه.» اومدم انگشتمو نشون بدم، یهو خشکم زد! این چی میگه؟ من انگشت وسط بهش نشون بدم که گور خودمو کندم!… خودمو جمع و جور کردم و با خفه‌ترین صدای ممکن گفتم: «نمیدونم.»
اما میدونستم، زورم اومده بود که گفتم نمیدونم. این بود که وقت استراحت رفتم کنار میزش و گفتم: «من میدونستم با کدوم انگشت باید کاما رو زد اما یه لحظه یادم رفت انگشت میانی انگشت دوم میشه یا سوم.» گفت: «میشه دوم، من متوجه شدم گیر کردی برای همین گفتم نشونش بده، چرا انگشتتو نشون ندادی؟» یه کمی مکث کردم، بعد یواشکی دستمو بهش نشون دادم و گفتم: «آخه میشد این.» اول نفهمید چی میگم، بعد یهو زد زیر خنده، بلند و طولانی. خوب که خندید، سرش رو جلو آورد و آروم بهم گفت: «الان فهمیدم، باشه، برو بشین!»

پی‌نوشت: توی خونه بعدا ناشا بهم یاد داد چطوری باید انگشت میانیم رو نشون بدم که فحش نباشه! من چرا این قدر گیح‌بازی درآورده بودم؟

.

راه حل ناشا ساده ست،  لزومی نداره با جمع کردن بقیه انگشتا، انگشت میانی رو متمایز کنم، کافیه که دستم رو کامل باز کنم و با اون یکی دستم، انگشت میونی این دست رو نشون بدم. :)

مهر مادری

استاندارد

اینو امروز یه دوست خوب، علی تجدد،  برام نوشت:
«میخوام چیزی براتون تعریف کنم درباره مهر مادری. من یک خرگوش داشتم براش زن گرفتم! بعد از مدتی که خرگوش ماده میخواست وضع حمل کنه دنبال جای نرمی بود تا بچه‌هاشو اونجا دنیا بیاره. من هم که بلد نبودم وگرنه چیزی براش میذاشتم. این وضعیتش رو درک نمیکردم، این دیوونه‌بازیا و خودشو به در و دیوار کوبیدناشو. بچه داشت میومد. هم درد زایمان داشت و هم اینکه میترسید بچه‌هاش روی موزائیک آسیب ببینند. سر آخر دمب خودش رو درسته کند و گذاشت زیر بچه‌هاش.
الان باید بگم بلاتشبیه! اما شما منو یاد اون میندازین.
پیغامی بود که از 15 سال پیش بهم رسیده بود تا امروز به شما برسونم.»

در نهایت احترام

استاندارد

امروز داشتم یه سری از فیلمای بچگی بچه‌ها رو نگاه میکردم، یادم افتاد آلوشا وقتی بچه بود به ناشا میگفت: پرنسس خنگولا.

البته این در جواب ناشا بود که همیشه میگفت من پرنسس خوشگلام. :)

تردید و قطعیت

استاندارد

برگه رو گذاشتم جلوش و گفتم: «دستت درد نکنه، فقط برنداری مثل اون دفعه کلمه‌ها رو عوض کنیا. نمیخواد دست به جمله‌ها بزنی، فقط گرامرش رو چک کن.» یه نگاه سرسری به برگه انداخت و گفت: «آخه مامان متنت خیلی ساده‌س.» جواب دادم: «کار به اینش نداشته باش، باید کلمه‌ای باشه که خودم معنیشو بدونم؟ تلفظشو بدونم؟ بفهمم چی نوشتم که بتونم سئوالا رو جواب بدم؟» و همون موقع فکر کردم ربطی به دونستن یا ندونستن کلمه نداره، من حتی وقتی فارسی می‌نویسم هم دوست دارم ساده بنویسم.
هنوز یه دقیقه نگذشته بود که آلوشا با قیافه فاتحانه دستشو روی یه کلمه گذاشت و گفت: «خب شما که از این استفاده کردی اصلا میدونی معنیش چیه؟» گفتم: «آره، یعنی تبادل» پرسید: «چی؟» گفتم: «تبادل، مبادله» و با دیدن صورت متعجبش فهمیدم باید ساده‌تر صحبت کنم.

چند دقیقه بعد وقتی آلوشا برگه رو بهم برگردوند، لبخند زد و گفت: «میدونی چی شد مامان؟ من فکر میکردم شما نمیدونی، اما شما میدونستی که من نمیدونم.»

.

پی نوشت:
خدایا شکرت که این چار کلاس سواد فارسی رو از ما نگرفتی! :)

هر چیزی منطق خودشو داره

استاندارد

بچه‌ها با تعجب میپرسن آخه مامان از کجا میفهمی، هرچند من هیچوقت جواب درستی به این سئوالشون ندادم اما این که اونا در غیاب من چکار کردن چندانم علم غیب نمیخواد.

اگه نزدیکیای خونه دستشویی‌شون گرفته باشه، هر لنگه کفششون یه گوشه افتاده. اگه تو راه برگشتن چیزی خورده باشن آشغالش حتما روی میز دم در خونه هست. اگه حین صحبت با موبایل خونه رسیده باشن از دم در ورودی تا هال تمام مسیر پر شده با کاپشن و کیف و جوراب و شال گردن و کلاه (یه چیزی تو مایه نون خرده‌هایی که هنسل و گرتل برای پیدا کردن راه برگشتشون ریخته بودن). اگه تمام مدت مشغول اینترنت بازی بودن، وقتی میرسم خونه هنوزم لباس مدرسه تنشونه. اگه سر کشوی لباسای من رفته باشن حتما یکی دو تا از تی‌شرتامو بدون تا کردن گلوله کردن یه گوشه کشو انداختن (کلا از نیمه باز بودن در هر کمد و کشویی میشه فهمید سراغ کدومش رفتن). اگه از انباری چیزی برداشته باشن قطعا چراغشو خاموش نکردن. (این موضوع در مورد تمام جاهایی که سرک کشیدن صدق میکنه) اگه چیز خاصی اتفاق افتاده باشه یا بخوان بابت کاری ازم موافقت بگیرن قبل از اومدنم حتما چای دم کردن. ضمنا  با توجه به شواهدی مثل آشغالای روی میز مونده، ظرفای کثیف یا باقیمونده چیزی که دوباره به یخچال برش نگردوندن هم میشه  لیست کاملی از چیزایی که خوردن ارائه داد.

شما برای تکمیل این لیست چیزی به نظرتون میرسه؟

بعد از تحریر: یه چیز دیگه الان یادم افتاد که ربطی به غیبت من از خونه نداره، اما به هر جهت رد پاست! اگه در خمیر دندون بسته نشده باشه یعنی اونشب آلوشا آخرین نفری بوده که مسواک زده!

باشگاه مشت‌زنی

استاندارد

چنان فریادی زد  که سه متر پریدم هوا. میگم: «یواش بچه، چته؟ چی شده؟» و دستمو روی قلبم میذارم. با هیجان داد میزنه: «به گروه تین‌ایجرا خوش اومدی مامان، میبینم که تو هم سلفی* شدی!» و به عکس پروفایلم اشاره میکنه.
میگم: «یه جور حرف بزن منم بفهمم، این که میگی فحشه؟ چیه؟» میگه: «نه بابا، سلفی یعنی موبایل دستت گرفتی رفتی جلوی آینه از خودت عکس بگیری!» انگشتمو میخارونم و میگم: «اونوقت نصف دوستای من که این جوری عکس میگیرن نوجوونن؟» میگه: «به هر حال به اسم تین‌ایجراس.»

کنجکاو شدم، رفتم توی گوگل جستجو کردم و این بار نوبت من بود که جیغم بلند شه…  البته تقصیر آلوشا نبود که سه ردیف اول عکسای سلفی گوگل اختصاص داشت به عکسای لخت و پتی و عضله بیرون‌زده جماعت جلوی آینه.

*Selfie

سقف مطالبات

استاندارد

با شیطنت به صورتم نگاه میکنه و میگه: «میگم بیخودی نگران بودیا!» تعجب میکنم: «بابت چی؟» میگه: «همین که میگفتی بچه که بودم میخواستم رئیس بانک ملت بشم و نگران آینده‌م بودی.» لبخند میزنم و سرمو تکون میدم: «رئیس بانک ملت؟ رئیس بانک ملت شدن که نگرانی نداره، تو همه‌ش میگفتی میخوام راننده تاکسی بشم…» و تازه میخواستم در مورد آرزوهای عریض و طویل و خوابهای طلایی مادرای ایرانی براش سخنرانی کنم که پرید توی حرفم و گفت: «خب حالا هر چی، میگم دیگه نگران نباش، تصمیم گرفتم استندآپ کمدین* بشم!»

*چی ترجمه‌ش کنم؟ همینا که میرن توی جمعی می ایستن و جوک تعریف میکنن. قبول دارم حاضرجوابه و روحیه خوبی داره، اما قرار نشد دوبار تعریفشو کردیم و توی روش خندیدیم پررو بشه. بچه برو دزستو بخون، وکیلی، دکتری، چیزی… حالا نشد حداقل مهندس بشی!

بعد از تحریر: ایده آرزوی وکیل و دکترپروری والدین ایرانی مال من نیست. امتیازش به آقای مازیار جبرانی تعلق داره.

بچه یتیم نافشو خودش میبره!*

استاندارد

سبیلهاشو زد! آلوشا خان امشب سبیلهاشو برای اولین بار زد. طفلک ازم تشکر کرد که بهش این اجازه رو دادم. اما مگه اجازه‌ش دست من بود؟

.

.
*این یه ضرب‌المثل ترکی استانبولیه.
بچه‌هام هم مثل خودم شدن.

پی‌نوشت: ناشا خانومی زودتر از اونی که دوباره وبلاگ بنویسم پشت لبشو (همون سبیلو میگم) به باد داده بود.

.

مرتبط، بخونید، نوشته مال نه سال پیشه.

بی‌اعصاب

استاندارد

«بی‌اعصاب»
ما توی یه دوره‌ای از زندگیمون در ترکیه مجبور شدیم توی یه اتاق کوچیک یه هتل نمور زندگی کنیم. طبیعتا حالا که زندگی تنگاتنگ‌تری داشتیم، بچه‌ها در جریان پدیده پریود قرار گرفتن.
براشون یه کمی توضیح دادم و اضافه کردم که این روزها معمولا آدم بی‌حوصله‌تره و حتی ممکنه بداخلاق هم باشه و بهتره با هم مدارا کنیم.

چند ماه بعدش شرایط ما بهتر شده بود، یه خونه اجاره کرده بودیم و بچه‌ها مدرسه میرفتن*. اولین روزی که مدرسه رفتن و برگشتن ازشون پرسیدم: «خب اوضاع چطور بود؟ معلماتون رو دوست داشتین؟» آلوشا گفت: «معلم من خوب بود اما معلم خواهری هیچ حال و حوصله درست و حسابی نداشت. خیلی بداخلاق بود، فکر کنم پریود شده بود!»

.

*آلوشا اول دبستان و ناشا پیش دبستانی بود.
بعد از تحریر: این نوشته رو چند وقت پیش در یک اتاق خصوصی به اشتراک گذاشته بودم، بعد از مدتی کلنجار با خودم، ترجیح دادم اینجا هم بنویسمش. امیدوارم صراحت این متن برای کسی برخورنده نباشه.

رتبه خداوندگاری

استاندارد

متن پیام رو که میخونم، رومو به سمت ناشا برمیگردونم و میگم: «گلم، یه دوستی برام نوشته که از تو خیلی خوشش میاد و به شوخی پرسیده میتونه پدرخوانده تو بشه؟» ابروهاشو بالا میبره و با چشمای گرد شده میپرسه:»یعنی Stepfather؟» میگم: «نه، اون میشه ناپدری، ایشون میگه پدرخونده.» لبخند آرومی میزنه و ابروهاشو پایین می‌اندازه و میگه: «اوه، منظورش گادفادره*؟ اشکال نداره، بهش بگو میتونه… اما ترسیدما، گفتم نکنه دوباره** بخاطر ما ندیده نشناخته بری زن یکی بشی!»

*Godfather
**این «دوباره» حکایت داره، من با همسر سابقم بدون آشنایی قبلی ازدواج کردم. بچه‌ها بارها از من پرسیدن: «آخه یعنی ندیده نشناخته؟» (منظورشون ازدواج بدون عشق و عاشقیه) منم جواب دادم: «بله، یه چیزی توی این مایه که چندان هم غریب نبود اون موقع توی ایران.» بعد هر وقت تاسفشون رو دیدم، لبخند زدم و گفتم: «اما من پشیمون نیستم، چون شماها رو دارم. هر چیزی به خاطر شما، میتونه منو خوشحال کنه، حتی اگه یه خاطره تلخ باشه.»

بعد از تحریر: ظاهرا علاوه بر اطرافیان که باید براشون توضیح بدم دردم چیه که تنها موندم، باید یه جلسه توجیهی هم برای بچه‌ها بذارم که اصولا لزومی نداره اونا نگران ازدواج من به شیوه ندیده نشناخته یا دیده و شناخته بشن.

سیمای یک مرد خوشحال

استاندارد

آلوشا نشسته بود پای تلویزیون و یه ظرف خیارشور و یه لیوان دوغ هم بغل دستش گذاشته بود و هی خیارشور میخورد و دوغ سر میکشید و با هیجان بازی میکرد… یه لحظه نگاهش کردم دیدم روی دماغش چین انداخته و صورتشو کج و کوله کرده و اصلا هم حالیش نیست. غر زدم: «بچه این چه قیافه اییه که به خودت گرفتی؟ حواست هست؟»

چند ثانیه بدون هدف نگام کرد، بعد با هیجان گفت: «هان؟ قیافه‌م؟… این قیافه یه مرد خوشحاله مامان جون، یه مرد خیلی خوشحال. ندیدی تا حالا دیگه…»

آقا جان نخوردیم نون گندم به هر حال دیدیم دست مردم.
من مرد خوشحال ندیدم؟

صدای فردا

استاندارد

به آلوشا میگم: «این دوستت صداش بد نیست، اما نمیدونم چرا پای تلفن هم داد میزنه، هم صداشو کلفت میکنه.» کج کج نگام میکنه و میگه : «شمام پسر بودی و چهار دفعه پشت تلفن بهت میگفتن خانوم همین کارو میکردی.»

بوف کور

استاندارد

ناشا: «سخت نگیر بابا، ما روی هم اسم گذاشتیم، اسم حیوون، مثلا من بهش میگم پاندا.»
آلوشا: «خب اونوقت اون چی صدات میکنه؟»
ناشا: «خودت حدس بزن! یه حیوونیه که من هر وقت میبینم یاد مامان می افتم.»»
آلوشا: «خر؟ خری دیگه… !… نه!… ببخشید… منطورم اسب بود، اسب؟ اسب دیگه، اسب.»

پی‌نوشت:
البته اینم در نظر داشته باشین که حیوان مورد نظر ناشا بدون هیچ تردیدی جغد* بوده نه خر! :)

*راستش من گنجشکا رو بیشتر دوست دارم. فقط طرح چند تا از وسایل شخصیم جغده.

عامل سوسکی

استاندارد

کار به جنازه سوسک دوم زیر تخت ناشا که کشید، تردید رو توی چشماش دیدم. سعی کردم بی‌اعتنا باشم، سرم رو به آب کشیدن لیوانای شسته‌شده گرم کردم و گفتم: «خب، چی میگی؟» بعد زیرچشمی نگاهش کردم و ادامه دادم: «یعنی خودتم میتونیا، درستشم اینه که خودت انجامش بدی، اما اگه فکر میکنی…» قبل از اینکه جمله‌مو تموم کنم بدون مکث و یه نفس گفت: «فقط زیاد دست به وسایلم نزنین.» و سریع روشو برگردوند.

این جوری بود که بهم اجازه داد هفته‌ای یه بار اتاقش رو جارو بزنم و گردگیری کنم.

.

ورود به اتاق بچه ها توی این سن نیاز به ویزا و روادید و دعوتنامه داره. :)

گیاه‌خواران

استاندارد

با عجله یه کمی از زیب کیف ناهار رو باز میکنم و چنگال جا مونده رو توی کیف سر میدم و میگم: «خوب شد یادم افتاد، اگه نه چطوری میخواستین سالادتونو بخورین؟» آلوشا دست دراز میکنه، کیف غذا رو میگیره و با لبخند میگه: «کاری نداشت که، نگران نباش، عین بز میخوردیمش!»

اعتصاب

استاندارد

فکر میکنم امشب برای اولین بار من و آلوشا روبروی هم ایستادیم. سر شام گفت: «ممکنه معلم ریاضی با شما تماس بگیره.» سرم رو به نشونه پرسش تکون دادم که چرا و گفت معلم از وضع درسیش راضی نیست.
خب آلوشا ریاضیات بسیار قویی داره. اونقدر که الان بجای ریاضیات کلاس نهم داره کلاس دهم رو میخونه (توی یه درس امتحان داده و جهشی خونده) و برام خیلی جای تعجب داشت.
طبیعتا ربطش دادم به گیم و بازی کامپیوتری و با خونسردی برای تمام نه ماه سال تحصیلی ممنوعش کردم، به طور کل ممنوع. حالا آلوشا به اراده و انتخاب خودش کاپشن و کلاه و دستکش پوشیده و توی سرما به نشونه اعتراض ایستاده و منم نشستم اینجا و خیال کوتاه اومدن ندارم.
این اولین اعتصاب آلوشاست. منم کاملا جدی هستم. کوتاه اومدنی در کار نیست، یکبار برای همیشه این موضوع باید حل بشه.

بعد از تحریر:
اولین پیشنهاد من این بود که اگه درس براش سخته برگرده به کلاس ریاضی نهم. بهانه گرفت که معلم خوب درس نمیده و متوجه شدم براش افت داره بخواد از کلاس بیرون بیاد. دومین پیشنهاد گرفتن معلم کمکی بود و البته به این شرط که این چندماهه پشت درس رو بگیره و بازی رو بذاره کنار که منجر به این قضایا شد. حالا سه تا راه داره: دوبرابر درس بخونه و بازی رو فراموش کنه، / برگرده به کلاس ریاضی نهم، / امشب توی سرما بخوابه.

بعد از بعد از تحریر:
اعتراف میکنم حتی حدسش رو هم نمیزدم آلوشای خوش اخلاق و نرمخو، این واکنش رو داشته باشه و با قاطعیت اعتصاب کنه. پوف… کسی رو هم نداریم پادرمیونی کنه!

خوش‌رایحه

استاندارد

بهش میگم: «مادر، روزایی که ورزش داری، میای خونه مستقیم برو یه دوش بگیر، نه موهات بلنده که دردسر شستنش رو داشته باشی، نه نیاز به درست کردن داره که دنبال خشک کردنش باشی، یه دقیقه بپر زیر دوش هم خودت سرحال میشی و هم ما مجبور نیستیم چند ساعت این بوی بدو تحمل کنیم.» کجکی نگام میکنه و میخنده و میگه: «بوی بد؟ این بوی مرده مامان جان، بـــــــــوی مــــــــــرررد، یواش یواش بهش عادت میکنی!»

باشه آلوشا خان، بذار دوست‌دختر بگیری، می‌بینیمت.

اعتماد به نفس نخ‌نما

استاندارد

لپ‌تاپ رو میذارم جلوی ناشا و چند تا از عکسامو بهش نشون میدم و میگم: «مامان کدوم اینا خوبه بفرستم برای دوستم؟» پشت چشم نازک میکنه و میگه: «اینا رو آلوشا گرفته؟» میگم: «آره.» میگه: «چی بگم مامان؟ اینا نه کادرش خوبه، نه نورش خوبه، نه کیفیتش خوبه، نه موضوعش خوبه…»

.

.

چکار به موضوع عکس داری مادر؟ همین چهار شیوید اعتماد به نفسم رو هم پرپر کردی رفت که.