خواب سیاه

گاهی وقتا که یه خواب رو چند بار میبینم با خودم فکر میکنم شاید قراره یه پیامی برام داشته باشه. مثلا تا چند وقت بعد از خروجم خواب میدیدم برگشتم و گیر افتادم و دیگه نمیتونم از ایران خارج بشم. هر چقدر هم به اون آدمی که بیرونم آورد التماس میکنم کمکم کن، میگه بهم هشدار داده بوده که دیگه نمیتونه منو از ایران بیرون ببره. خواب خوبی نبود اما میذاشتمش به حساب ترسم از گیر افتادن و بعد از یه مدتی هم دیگه تکرار نشد. یه مدتی هم خواب میدیدم کلی آدم غریب و آشنا اومدن خونه‌ ایرانم و من هر چی داد میزنم برن بیرون بهم گوش نمیدن. انگار که اصلا وجود ندارم و من هرچند با این احساس بد بیدار میشدم که چرا نمیتونم زندگیم رو از دسترس دیگران خارج کنم، خواب رو میذاشتم به حساب حسرت دل کندن از چیزایی که دوست داشتم و از کنارش میگذشتم. یه خواب دیگه هم بود که نشون میداد بعد از مدتها تونستم خونه‌ای رو که خیلی دوست داشتم پیدا کنم ولی بعد از اسباب‌کشی متوجه دریچه کوچیکی میشم که به یه دنیای شیطانی باز میشه و این یکی دیگه واقعا منو میترسوند و بعد از مدتی اینو هم تعبیر کردم به ترس از ناشناخته‌هایی که سر راهم هست و دیدن این خواب هم به تدریج کمتر و کمتر و بلاخره قطع شد. اما یه خواب دیگه هست که هنوز که هنوزه آزارم میده و نه میدونم تعبیرش چیه و نه میدونم از چی ناشی میشه.
ایران که بودم یه سگ ژرمن‌شپرد داشتم که از وقتی خیلی کوچولو بود پیشم بود و تقریبا سیزده چهارده سال عمر کرد. بعد بیمار شد و دکتر گفت بهتره بخوابونیمش. من اون موقع سر دخترم حامله بودم و دلش رو نداشتم که اونجا باشم. اما برادرم و پدرم بهم گفتن که دکتر با تزریق دارو خیلی آروم خوابوندش. بعدم پدرم ترتیب دفنش رو داد.
حالا سه چهار ساله من گاهی خواب میبینم رفتم خونه پدریم (که الان دیگه ازش چیزی باقی نمونده) و سعی میکنم همه چیز رو مرتب کنم. بعد متوجه سگم میشم که سالهاست فراموشش کردم و گرسنه‌ و بدون غذا مونده.
من هر بار با عذاب وجدان از خواب بیدار شدم و تا چند روز ناآروم موندم. هر بار… حتی فکر اینکه سگم سیزده – چهارده سال پیش مرده هم آرومم نمیکنه. نمیدونم این خواب رو به حساب چی باید گذاشت، اما فکر میکنم باید یه کاری میکردم که نکردم و نمیدونم چی میتونه باشه.
=
من سعی میکنم آدم هیجان‌زده ای نباشم واسه همین اغلب چیزایی که مینویسم به روز نیستن. موضوع اسیدپاشی، مذاکره با امریکا، مسابقه خوانندگی یا هر چی… سعی میکنم صبر کنم تا هیاهو بخوابه. بعد سر فرصت بنویسم و یا بنا به ضرورت از کنارش آروم بگذرم. اما این قضیه سگ‌کشی عصبانیم میکنه. برای منی که به صرف خوابی که میبینم و نمیدونم معنیش چیه حالم گرفته میشه درک این موضوع که اون جماعت چطور سر راحت زمین میذارن کار ساده‌ای نیست.
.

.

پی‌نوشت:
میون شما کسی هست که تعبیر خواب بلد باشه؟ شما میدونین چرا من باید نگران سگم باشم؟

چنين کنند حکايت

من اگه بخوام قهوه بخورم بعد از چیزی که توی خونه درست میکنم، قطعا استارباکس رو ترجیح میدم. به جز مزه‌اش بخاطر محیطش هم هست. لطفا به کج‌سلیقگی ربطش ندین که اینجا فرهنگ کافه‌نشینی با استارباکس تعریف شده و خیلی تفاوت هست بین چیزی که مردم توی امریکای شمالی سفارش میدن با چیزی که توی اروپا خورده میشه.
اما اخیرا چیزی توجهم رو جلب کرده که مربوط به کیفیت قهوه یا فرهنگ کافه‌نشینی نیست، یه موضوع خیلی ساده‌تره. لیوان قهوه، ماگ!
استارباکس پارسال یه مجموعه بیرون داد به اسم YOU ARE HERE SERIES | Starbucks City Mugs 2014 که مربوطه به شهرای امریکای شمالی (امریکا و کانادا). قیمتش توی امریکا ده دلار و نود و پنج سنته و لیوان ونکوور رو اینجا به قیمت دوازده دلار و نود و پنج سنت (کانادایی) بدون دردسر میشه خرید. اما مردم لیوانهاشون رو توی اینترنت به قیمت سی، چهل، پنجاه و حتی شصت دلار برای فروش گذاشته بودن. قیمت لیوانا رو که دیدم به سرم زد کاش من برای بقیه لیوان ونکوور رو میفرستادم و لیوان شهر اونا رو میگرفتم و این جوری شاید بعد یه مدتی مجموعه‌دار میشدم و صاحب ثروت!
حالا امروز صبح متوجه شدم این مجموعه به طور استثنا برای یه شهر در اروپا هم تولید شده: آمستردام… فکر میکنین قیمتش توی Ebay چقدر بود؟
.
خب باید بگم اگه شما آمستردام هستین و از این ماگ استفاده میکنین، دارین توی یه لیوان دویست و هشتاد دلاری* قهوه میخورین!
.
.

* به دلار امریکا، به دلار کانادا میشه سیصد و پنجاه و دو دلار و بیست و چهار سنت!

پی‌نوشت:
اسم حکایت رو نمیدونم اما همون داستان کلیله و دمنه‌ست که درویش توی خواب و خیال گوسفنددار شدن، میزنه کوزه روغنش رو میشکنه!

مترجم همراه

نشسته بودیم توی هال و هر کدوممون سرمون توی درس و مشق خودمون بود که آلوشا ازم چیزی پرسید. خب من اصلا متوجه سئوالش نشدم واسه همین بهش گفتم: «میتونی یه کمی دقیقتر توضیح بدی؟ مثال بزنی؟» و آلوشا هم با حرارت تمام سعی کرد با مخلوطی از کلمات بریده بریده و حرکت دستش بهم حالی کنه که منظورش گردباده. اما قبل از اینکه من بخوام کلمه درست رو بهش بگم ناشا پیش‌دستی کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت: «وقتی مامان میگه توی خونه فارسی صحبت کنین واسه همین وقتاس که گیر نکنی. اینی که تو میگی بهش میگن بادپیچ. فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: حالا نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم! اما من اگه توی فرهنگستان ادبی کاره‌ای بودم حتما این کلمه بادپیچ رو برای یه امر بخصوص دیگه‌ای در نظر میگرفتم! :)

نوشته‌های پراکنده

یهو آدم به چه فکرایی می‌افته. وسط هزار کار و بدبختی یادم اومد بچه‌ها که کوچولو بودن وقتی میرفتیم پارک با هم سه‌تایی آواز میخوندیم:
«خورشید خانوم آفتاب کن،
یه مشت برنج تو آب کن،
ما بچه های گرگیم،
از گشنگی* بمردیم!»
بعد عین گرگا زوره میکشیدیم و میدویدیم. :)
تو فکرم اون روزا مردم منو میدیدن احتمالا فکر نمیکردن خل باشم؟
.
*اصل ترانه میگه سرمایی. من اینو توی کتاب نوشته‌های پراکنده صادق هدایت خونده بودم. حدس میزنم اونجا هم نوشته باشه سرمایی. اما ما این جوری میخوندیمش، شاید بجای سرما، فکر خیسوندن برنج و پختن پلو بودیم که باید خورشید خانم انجامش میداد و جلوی بچه‌ گرگای گرسنه میذاشت!

سال نو مبارک

امسال ماهیای سفره هفت‌سین ما این جوری بودن، مصنوعی… شیشه‌ای، اما حداقل دلم خوش بود که بعدش دیگه ماهی مرده‌ای در کار نخواهد بود.

عیدتون مبارک… دوستتون دارم.

MAHI

شاید این بهای بقای ما بود

ناشا از پارسال ساکسوفون میزنه، اونم تنور* که از نظر من برای دختری با اون استخوون‌بندی ظریف زیادی بود. مخالفت کرده بودم. سال اول من فلوت رو فقط بخاطر سبکیش براش انتخاب کرده بودم و دقیقا دلیل مخالفتم با این یکی هم سنگینی ساز بود که باید توی شرایط بی‌ماشینیمون تا مدرسه میکشیدش و برش‌میگردوند. بعد وقتی یادم افتاد که خودم وقتی سن اون بودم چقدر دلم میخواست گیتار زدن یاد بگیرم و نشد، تسلیم شدم و فکر کردم بعد از یه مدت از سرش می‌افته، اما دو سال تمام ادامه داد و ساز رو توی سرما و گرما کشید و برد و آورد و نت به نت یاد گرفت و خم به ابرو نیاورد. حتی معلم موسیقیش هم تحسینش کرد و گفت که کمتر کسی توی مدرسه دوست داره تنور بزنه، چه برسه به اینکه دختر هم باشه. (اینجا هم هنوز از اون خبرا نیست و علیرغم تمام تلاشی که توی محیط آموزشی میشه، هنوز مرزبندی دخترونه پسرونه بیداد میکنه.)
ناشا ادامه داد، به گروه جز** مدرسه راه پیدا کرد، بعد توی مسابقه استعدادها هم شرکت کرد و به قول خودش با دست و پای لرزون به همراهی دوستش که میخوند و پیانو میزد، ساز زد.

این دختر با چنگ و دندون برای داشتن شرایط بهتر و رسیدن به چیزایی که دوستشون داره میجنگه، تلاش میکنه و به دست میاره. تحسینش میکنم و در عین حال میترسم. توی سرم مدام تکرار میشه که دنیا هیچوقت واسه آدمای مبارز و سختکوش خواب خوش ندیده؛ خصوصا اگه زن باشن. بعد به خودم قوت قلب میدم که شاید اشتباه میکنم، شاید دنیای من کوچیک بوده، شاید من تلخ و ناامید شدم. شاید دخترای این نسل بهتر از دخترای نسل من زندگی کنن…
کسی چه میدونه؟ شاید بعد از این همه جنگیدن و ایستادگی و تلاش، دنیا یه روزی جای بهتری برای همه باشه.

* Tenor saxophone
**Jazz band

4

حاضرجواب

شاید علتش این بود که توی درسا کمکش میکردم، یا شایدم بخاطر این که از هر چیزی یه کمی بلد بودم، حالا هر چی که بود باعث شد ناشا بهم بگه: «مامان شما چقدر باهوشین.» باید میگفتم من کجا باهوشم، یا میگفتم من کجا، هوش کجا، اما من همون جوری حرف زدم که همه عمرم گفته بودم. پرسیدم: «کجام باهوشه؟» و این شروع اشتباه ناشا بود چون بدون معطلی گفت: «همه جاتون.» خنده‌م گرفت اما نخواستم بازی رو بهم بزنم. گفتم: «مثلا کجا؟» اینجا که رسید فهمید یه چیزی گفته که معنی نداره، یا حداقل جواب سئوال من نبوده. اما خودشو از تک و تا ننداخت و با زرنگی شست پام رو نگاه کرد و گفت: «انگشت پاتون!»
.
تازه فهمیدم وسط خواب بعد از ظهر چرا وقتی پام از پتو بیرون افتاده بود احساس غلغلک میکردم. کف انگشت پام صورتک خندانی که ناشا کشیده بود خودنمایی میکرد.

smiley-ring-tattoos

عروسکهای عینکو

اینا جوجه‌های من هستن. هنر دست زهرای نازنینم. از ثانیه ای که عکس رو دیدم حتی برای یه لحظه هم لبخند از لبام دور نشده. خیلی حس و حال خوبی دارم. مرسی زهرا جان مرسی اینا خیلی خیلی عالین.

نکات حاشیه‌ای:
شاید بهتر بود که عکس بچه ها رو کنار هم میفرستادم اما عکس تکی فرستادم و بنابراین دخترک از داداشش قد بلندتر شده (که آلوشا همیشه خیلی قدبلندتر از خواهرش بوده) … ضمنا چشمای دخترک تو عالم واقعیت دو برابر چشمای پسرکه :)

پی نوشت: انگار قرار شده صورت ناشا یه کمی به خودش شبیه تر دربیاد. با عکس نهایی در خدمت خواهیم بود.1

*****

ناشای ورژن جدید :) شیطونه میگه عکس اون موقعهای بچه ها رو بذارما!

2

خون سیاوش

من یه روزی خوب میشم، میدونم، دیر یا زود خوب میشم… همه این زخما خوب میشن، جاش هم اگه بمونه خیالی نیست… میشه از کنارش آروم گذشت.
.
اما تا روزی که زنده‌م قلبم همراه قلب خانواده ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، امیر جوادی‌فر، سهراب اعرابی و هزاران هزار خون بیگناه به زمین ریخته، خون گریه خواهد کرد و این خونهای به زمین ریخته تنها چیزیه که تا آخر عمرم، نه میبخشم و نه فراموش میکنم.

human-rights-video-pic-300x191

روی عکس کلیک کنید.

بازوهای بریده ستاره دریایی

پرستو از دوستای قدیمی منه. از کلاس اول راهنمایی، اصفهان که بودم با هم دوست بودیم تا سالهای آخر دبیرستان که دیگه اومده بودم کرج. بعدم دیگه ازش خبری نداشتم تا دو سال پیش فهمیدم همینجاست. توی همین شهر.
چند روز پیش مهمونم بود. نمیدونم چرا اما ازم پرسید احساس توی خونه بودن دارم یا نه، جوابشو سریع دادم و از جوابم هم مطمئن بودم. اما وقتی پرسید دلت برای چیزی توی ایران تنگ نشده؟ و سئوالشو محدودتر کرد و گفت مثلا توی اصفهان. مجبور شدم فکر کنم تا یادم بیاد. باقلوای اصفهانی، خورش ماست، بریون… بعد گفتم دلم میخواد برم جلفا (محله‌ای که توش زندگی میکردم) قدم بزنم. اما بعد انگار که حفاری خاطراتم خورده به یه لایه سنگی، کند پیش رفت… اصلا متوقف شد.
انگار دیگه هیچی پشت سر من باقی نمونده بود که دلتنگش باشم. چیزی توی ایران که فکر کنم میتونم بهش متعلق باشم، جایی، کسی، چیزی که منتظرم باشه. تعلقی به من داشته باشه. اینکه دلم پر بکشه برای دیدنش، یا بودن در اون محیط، یه حس، یه خاطره، طعم، رنگ، بو… بعد در تقابل با سئوال اول که پرسیده بود احساس توی خونه بودن دارم و جواب خودم که یه «نه» محکم بود، وحشت زده شدم.

من خودمم نمیدونم کجا ایستادم؟

هرگز نمی‌میرد

ناشا امتحان ورودی دبیرستان داشت (بعضی از مدارس اینجا امتحان ورودی دارن) دم در ایستاده بودم تا برگرده که توجهم جلب شد به کاردستی یکی از بچه‌ها که روی دیوار ورودی مدرسه نصب شده بود.
اینجا این کار چندان هم غریب نیست. یعنی دیوار یه جورایی کاشیکاری میشه از چیزایی که بچه‌ها ساختن. دیدن دیوار عجیب نبود، اما اون یه کاشی خاص…

60

ببین کجا میرقصی

وقتی بچه بودم فیلم شعله خیلی معروف بود. مخصوصا اون تیکه رقص دختره روی خورده‌های شیشه، حتی برای منی که از فیلم هندی خوشم نمی اومد و تا به رقص و آوازش میرسیدم فیلم رو جلو میزدم هم جذاب بود. برام جالب بود که آدم پاش خونین و مالین بشه اما بازم بخونه و برقصه و دوام بیاره. الان سی و چند سالی از اون موقع گذشته. من هنوزم به اون رقص فکر میکنم و اینکه آدم باید انگیزه خیلی مهمی داشته باشه که اون جوری برقصه.
.
سر ناشا پنج ماهه حامله بودم که به اصرار خانواده‌ها توی یه پارک با پدر بچه‌ها قرار گذاشتیم شاید بتونیم به توافق برسیم. کار به صحبتها ندارم، فقط یه جایی رسید که پرسیدم پس تکلیف کتکایی که خوردم چی میشه؟ گفت اونا که حقت بود. یادمه همون موقع پاشدم. پاشدم و دیگه هیچوقت، هرگز و تحت هیچ شرایطی به برگشتن فکر نکردم.
.
من همه این سالها جا نزدم، با همه ترسم پا پس نکشیدم و روی خورده‌های شیشه رقصیدم، اما نه واسه حفظ زندگی با کسی که کتک خوردن رو حق من میدونست. برای پس گرفتن خوشبختی، که حق من و بچه‌هام بود.

یک قانون ساده

نمیدونم چند وقته، اما دو شبه دارم دقت میکنم بچه‌ها بدون شب بخیر گفتن میخوابن. انتظار ندارم مثل روال بچگیشون باشه که براشون داستان بخونم یا تا پای تخت همراهشون برم و حتی یه کمی توی اتاق بشینم تا خوابشون ببره، یا پتو رو تا زیر چونه‌شون بکشم بالا و بوسشون کنم و چراغو خاموش کنم، اما حداقل انتظار دارم مثل همین پارسال پیارسالا یه شب بخیر از ته اتاقشون داد بزنن که منم جواب بدم خوب بخوابی مادر!

قبول نیست… از فردا من زودتر میرم تو اتاقم و داد میزنم شب بخیر، اون وقت مجبور میشن جواب بدن.

زخم کهنه

فقط یه چیزی بنویسم و برم…
داشتم سریال گریم* نگاه میکردم، رسید به جایی که بچه شخصیت منفی داستان رو که یه جادوگره** ازش جدا میکنن و از سر درد فریاد میکشه.
ناشا نشسته بود کنارم. زدم زیر گریه… بلند بلند. من هیچوقت بلند گریه نمیکنم. یعنی تا صورتمو نبینین متوجه نمیشین دارم گریه میکنم. حتی صدام درنمیاد، فقط اشک میریزم. اما این بار بلند گریه کردم. زار زدم. ناشا جا خورد، فکر کنم حتی ترسید بچه‌م. بلند شد نوازشم کرد. خوب که گریه‌هامو کردم و آرومتر شدم، براش تعریف کردم که چقدر برام سخت بوده…

کاش اون روزا زندگی یه کم مهربونتر بود.

*Grimm
**Hexenbiest

اگه دیدن اون صحنه به کارتون میاد.

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. :)

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

کاج

دوستی از من عکس درخت کاجمون رو خواست. عکس درخت کوچولوی ترکیه رو که باید روی میز میذاشتیمش تا قدش بلند بشه با عکس کاج امسالمون کنار هم گذاشتم.

KAAJ

توافق

همه چیز از یه زنبور کوچیک شروع شد. وسط زنگ تفریح امره* زنبور رو له میکنه، آلوشا هم همه کلاس رو بهم میریزه که ای جانی زنبورکش و ناشا هم که دیده بوده چی شده به پشتیبانی داداشش درمیاد و اونقدر شلوغ کرده بودن که از مدرسه به من زنگ زدن بهتره خودمو برسونم اونجا! وقتی رسیدم دیدم معلم که معلومه از واکنش هیجانی بچه‌ها جا خورده، به آرومی براشون توضیح میده عید قربان برای بچه‌های ترک عید مهمی محسوب میشه و این بچه‌ها حتی خیلی وقتا خودشون دست و پای حیوون رو وقت قربانی شدن میگیرن و قضیه له شدن/کشته شدن/یا حالا به قتل رسیدن یه زنبور هرچند موضوع خوشایندی نیست اما اونقدرا هم مهم نیست که دوستی بچه‌ها بهم بخوره و فکر کنم انتظار داشت توضیحش اونقدر منطقی باشه که موضوع تمام بشه، اما آلوشا و ناشا قانع نشدن و حتی تعریف چندباره داستان ابراهیم نبی و مداخله منم کافی نبود و در نهایت حل نشدن موضوع رو به حساب نفهمی ما گذاشتن و به نظرشون اومد که افتادن توی یه جزیزه‌ای که هیچکس درکشون نمیکنه. آخر سر هم قهر کردن. با معلم و مدرسه و همکلاسیا که نه، با عیدای ترکیه قهر کردن.

یلدا خوب بود، نوروز هم همین طور، ما حتی چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی یه شمع کوچولو برگزار میکردیم اما کافی نبود. توی مدرسه و در و همسایه و شهر تک افتاده بودیم و داشتیم راه خودمونو میرفتیم. بچه‌ها خوشحال نبودن و من دنبال یه فصل مشترک بودم.
اون موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید یه درخت کوچیک کاج بود. تزئین شده، مرتب و خوش آب و رنگ… از همون دومین نوئلی که پامون به ترکیه رسید درخت کوچیک هم کنار اتاق ما جا خوش کرد. دروغ نگفته باشم توی همون سالا مجبور شدم نصف لیوان شیرکاکائوی پاپانوئل رو سر بکشم و یه گازی هم به بیسکوئیت بزنم که هان ایشون نیمه‌شب تشریف آوردن و کادو هم پای درخت گذاشتن و چیزکی خوردن و رفتن. بعد با صبوری نشستم منتظر سالایی که بچگی بگذره و همراهش پاپانوئل و فرشته دندون و این جور چیزها رو ببره تا بتونم قصه سیاه‌رو بودن حاجی فیروز و سالی یه بار اومدن عمو نوروز و خاله پیرزن و ننه سرما رو بگم، بدون اینکه نگران بزرگ شدن بچه‌ها و لو رفتن قصه‌ها باشم.

حالا تقریبا ده سال گذشته. ما هرسال درختمون رو تزئین میکنیم، کادو هم زیرش میذاریم. فکر میکنم معنیش این باشه یه جایی، یه روزی، یه جوری، ما با دنیای جدید به توافق رسیدیم.

سال نوی مسیحی شما هم مبارک باشه! :)

*Emre

دنیای باروت‌زده

دقیقا یه هفته پیش توی اوج مریضی و بدحالی، به بچه‌ها گفتم امروز ناهارشون رو میارم مدرسه. اما هنوز خیلی نگذشته بود که آلوشا تلفن زد و ازم خواست مدرسه نرم و وقتی تعجب کردم و علتش رو پرسیدم گفت: «مگه ایمیل مدرسه رو نخوندی مامان؟ نمیتونی مدرسه بیای. راه‌ها رو بستن.» اونقدر بی‌حوصله بودم که نمیفهمیدم چی میگه، گفتم: «کی راهو بسته؟» گفت پلیس. جواب دادم: «بهشون میگم دارم غذای بچه‌مو میبرم مدرسه.» التماس کرد: «مامان چرا متوجه نمیشی؟ بخاطر من، خواهش میکنم، اگه منو دوست داری، اصلا نمیخواد از خونه بیای بیرون، بمون خونه… بخاطر من و ناشا.» گفتم: «میخوام برم دکتر، خوب بوفه مدرسه بازه؟ پول داری؟ میخوای…» و تازه وقتی گفت که اونا حق ندارن از کلاس برن بیرون، یعنی اصلا هیچکس حق نداره از جایی که توشه، اتاق، دفتر یا کتابخونه، غذاخوری، بوفه یا هر جایی که هست خارج بشه تا پلیس اجازه بده تازه فهمیدم اوضاع میتونه جدی باشه.

فکر کنم فرداش بود که اون فاجعه توی مدرسه پاکستان اتفاق افتاد و من یادم افتاد به استرسی که توی صدای پسرم بود و تازه یه هزارم درد اون بچه‌های پاکستانی رو هم نه دیده بود و نه کشیده بود.
.
.
بعد از تحریر: مسبب وضعیت ویژه شش مدرسه یه شازده پسر سی و یک ساله ایرانی بود به اسم وحیدرضا بردبار که پس از به دست آوردن (دزدی؟ پیدا کردن؟) تلفن همراه یه خانم، به اطلاعات اون شخص دسترسی پیدا میکنه، با اسلحه به قصد سرقت یا هر نیت احتمالی دیگه‌ای به خونه‌ش میره، درگیری درست میکنه، ماشین میدزده و توی خیابون متواری میشه و باعث میشه ما والدین چند ساعت دلواپسی رو همراه با سر و صدای هلی‌کوپتر و آژیر ماشین پلیس تجربه کنیم.
.
توضیح ضروری: مدارس اینجا در و دیوار و برج و بارو نداره. هر کسی میتونه خیلی راحت وارد مدرسه بشه یا از مدرسه بره بیرون. من هنوز که هنوزه از این وضعیت میترسم، ما توی ایران به دیوارهای بلند، درهای بسته و پرده‌های ضخیم کشیده عادت کردیم.

مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

آهوی خرامان

امروز تولد ناشای من بود. سیزده ساله شد. دخترکی که یه بار توی وبلاگ نوشته بودم امروز دخترم دو قدم راه رفت، حالا داره جلوی من میخرامه.
زندگی رو دوست دارم با همه تلخیهایی که ازش دیدم. زندگی رو دوست دارم و اگه تا آخر عمرم دیگه هیچی بجز بچه‌هام بهم نده، گله نخواهم کرد.

nasha

این نقاشی رو هم آقای شهروز کشیدن، توی شهر بازی خانه کودک پارک ساعی، وقتی ناشا حتی یه سالش هم نشده بود. :)

ناشا خیلی هم شبیه درنیومده!

دلتنگی‌های آدمی را…

ساعت یک شبه و دقیقا الان، همین الان که میخواستم کامپیوتر رو خاموش کنم و برم بخوابم تا برای یه روز سخت دیگه آماده باشم به این فکر کردم که تنها آرزوم توی این لحظه اینه که بتونم بازم احساس رهایی و سبکبالی داشته باشم. بتونم از زیر بار این فشار وحشتناکی که روی دوشم هست خلاص بشم. از شر خودم خلاص بشم. از باید و نبایدهای مغزم خلاص بشم. بتونم مثل بقیه راحت بدوم، بخندم و برقصم. خجالت نکشم، یه گوشه جمع نشم. توی خودم فرو نرم، منزوی نباشم. بتونم مثل بقیه رو به دوربین ژست بگیرم، روی مبل لم بدم و با اعتماد به نفس به آدما زل بزنم.
دلم خواست روح سرکش جوونیم دوباره در من جون بگیره، من از شرمگینی خودم خسته شدم. از احساس گناه، از احساس نداشتن حق، از عدم اعتماد به نفس… من از دست خودم خسته شدم.

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

با بابا دوک دوک دوک

چند شب پیش فیلم بابادوک رو دیدم. میگن ترسناکه اما من نترسیدم، فقط آشفته‌م کرد. بابادوک قصه یه مادر تنها و خسته و غمگینه با یه بچه باهوش و بازیگوش و شیطون که همه انرژی مادر رو میگیره و غصه پس زمینه داستان که مادر هنوز نتونسته بارش رو زمین بذاره و بعد احساس گناه، احساس گناه، احساس گناه.
انگار که بابادوک زیر پوست مادر باشه، خوابش بیاد، بچه نذاره و بابادوک از دهن مادر داد بزنه، مادر چیزی بگه و بچه گوش نده و بابادوک از دهن مادر داد بزنه. تحت فشار باشه و بچه اهمیتی نده و بابادوک از دهن مادر داد بزنه. انقدر عاصی بشه که مرگ براش بشه رسیدن به کسی که خیلی وقته دیگه نیست و جای خالیش هیچ جور پر نشده. بچه هم بشه طنابی که وصلش کرده به دنیا، عین یه مانع… بعد تقلای مادر برای فرار، مبارزه، یا قبول.

همه ما یه دوره‌ای بابادوک رو دیدیم، ازش ترسیدیم و فرار کردیم، باهاش جنگیدیم و پیروز شدیم، یا شاید پذیرفتیمش و فردا سوژه خبر روزنامه‌ها بودیم. من قصد ندارم اینجا چیزی بنویسم که داستان رو لو بده، فقط میخوام بگم کاش یاد بگیریم با خودمون مهربون باشیم. دردها، ضعفها و خستگیهامون رو قبول کنیم. قبول کنیم ما آدمیم. زندگی کنیم. و کاش دیگران تنهایی مادرای تنها و خطر این تنها بودن رو جدی بگیرن. هیچکس رو نمیشه تا ابد توی زرورق تقدس و مهربونی و بهشت زیرپا پیچوند… آدما آدمن، خسته هم میشن.

babadook

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

درگیری‌های خانه ما

دیدم داره کفشاشو میپوشه دنبالش دویدم که: «مادر پس صبحونه؟» گفت: «دیرم شده.» با عجله یه لقمه دادم دستش، گفتم: «حداقل اینو توی راه بخور گرسنه نمونی.» برگشتم دیدم دخترک هم داره کیفشو جمع میکنه. نگاه به بشقابش انداختم، خالی بود. میخواستم لبخند بزنم که چشمم به لیوان پر از شیر افتاد. داشت در رو می بست که بلند گفتم: «شیرتو نخوردی که.» بدون اینکه حتی نگاهم کنه گفت: «وقتی برگشتم میخورم.» دروغ نگفته باشم حتی نصف فعل میخورمش رو هم از پشت در بسته شنیدم. یعنی حتی صبر نکرد جمله‌ش تمام بشه بعد در رو ببنده..

.
خب! حالا من میدونم و این دو تا از فردا صبح اگه صبحونه‌نخورده، صبحونه‌ناقص‌خورده، صبحونه‌باعجله‌خورده یا هرچیز ناخوشایند دیگه‌ای راجع به صبحونه، بخوان برن مدرسه. :)

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. :)
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

حسابداری

یکی از درسایی که این ترم برداشتم حسابداریه. من تقریبا هیچی از حسابداری نمیدونستم و پوستم کنده شده تا همین جا. مشکل اینجاست که با حسابداری وارد یه دنیای جدید میشین، کلمات معنی متفاوتی دارن، نحوه به کار بردنشون هم متفاوته. باید اول بفهمم کلمه چی میگه، بعد کاربردش رو پیدا کنم و در نهایت درک کنم که هدفش چی هست. اوایل سعی کردم از متنهای فارسی استفاده کنم اما بعد از یکی دو روز به کل منصرف شدم. یعنی اونقدر پیچیده و وحشتناک نوشته شدن که ترجیح دادم همون کتاب حسابداری انگلیسیم رو بخونم، مفهومتره!
از حسابداری لذت میبرم. وقتی شروع به حل تمرین میکنم گذشت زمان رو حس نمیکنم. اولش برام عجیب بود اما بعد فهمیدم بخاطر هماهنگیی هست که با روحیاتم داره. با دقت اعداد رو منظم و مرتب سر جای خودشون میچینم. اگه حساب و کتابام مشکلی پیدا کنن از سر صبر و حوصله دونه دونه بررسیشون میکنم تا به نتیجه مطلوب برسم.
اگه اعتراض حسابدارا بلند نشه که بگن حسابداری هنره، باید بنویسم بعد از سالها برای اولین بار از انجام یه کاری که ربط چتدانی به هنر نداره لذت میبرم.